آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۰۰۲۸
۰۶:۱۷

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

حاج علي اكبر حسني ( پدر معظم شهيدان؛ «عباس»؛ «محسن» و «اميرعلي» حسني)




باباجون! تشنمه
ماه محّرم بود و طبق معمول هر ساله، مردم روستاي «حسن تيمور» كبوتر آهنگ تو ميدان ده، جمع شده بودند و با ديدن تعزيه ي كربلا، اشك ميريختند. آن سال(1317) يه پسر بچّه ي هفت ساله داشت نقش حضرت سكينه(س) را بازي ميكرد. «علي اكبر» انگار شده بود خودِ حضرت سكينه! پدرش«محمدعلي» كه از بنيانگذاران تعزيه در ان منطقه به حساب مي آمد، آن سال شده بود حضرت عباس! وقتي سكينه دست آورد و غلاف شمشير عباس را گرفت و با صداي كودكانه و نالان، داد زد: عمو! آب... ديگه تو جمعيّت هيچكس نبود كه صورتش از اشك خيس نشده باشد!
مردم، نذر و نيازهايشان را، به مسجد سپرده بودند؛ قند، شكر، چاي و... همه را به محمدعلي دادند؛ او با سواد و امينِ همه ي اهالي بود؛ يه جواديي ملّاي ده بود؛ قرآن آموزش ميداد؛ زمستانها بچّه ها را با قرآن و احكام و اعتقادات ديني آشنا ميكرد؛ منبر ميرفت... و خلاصه يه پا روحاني به حساب مي آمد. به علي اكبر گفت:
چند تا از دوستانت رو جمع كن و بيار مسجد.
ساعتي بعد، بچّه ها تو مسجد حاضر شدند. محمدعلي آنها را مأمور كرد كه نذري را بسته بندي كنند، بعد يه برگه اي كه اسم و آدرس فقرا و نيازمندها را در آن نوشته بود، به علي اكبر داد و گفت:
پسرم! خوب حواست و جمع كن، هر كدوم از اين بسته ها مالِ يه خانوادهس! اسم و آدرس همه مشخّصه، ببرين برسونيد و برگرديد.
ـ بابا! ببخشيدا، شرمنده... مگه اينا نذر مردم براي مسجد نيست؟! شما چرا داريد به كسي ديگه ميديد؟!
ـ پسرم! فقرا واجب ترند! مسجد اينهمه قند و چاي ميخواد چكار؟! ما كه نيازمنده اش رو ميشناسيم و حالا هم شرايطي فراهم شده يه جوري به اونا كمك بشه، چرا نكنيم بابا؟! دريغ و درد كه علي اكبر، زياد فرصت پيدا نكرد تا از وجود چنين پدر فهيم و وظيفه شناسي استفاده كند! ده ساله بود كه پدرش دچار يه بيماري مزمن شد و فوت كرد. پدرش از طريق كشاورزي و چند رأس گوسفند، امورات شان را ميگذراند؛ حالا با مرگ پدر، مشكلات زيادي گريبان خانواده را گرفته؛ او كه بچّه ي بزرگه و دو برادر و يك خواهر داره، بيشتر از مادرش، احساس مسئوليت ميكند.
علي اكبر، عليرغم سنّ كم، آستين همت بالا زد و به كار پرداخت. كمك كار مرد مؤمن و ثروتمندي شد كه همه «عمو» صداش ميكردند. چند سالي با عمو كار كرد و ديد به اين شكل، دردي از آنها دوا نميشه! 17ـ18 ساله بود كه به خانه آمد و تصميمش را با مادر در ميان گذاشت: من ميخوام برم تهران.
ـ مادرجان...! تو جايي را بلد نيستي...! تا حالا از اين منطقه بيرون نرفتي! چه جوري ميخواي يهو جمع كني و بري تهران؟!
ـ ميرم مادر...! من ديگه مرد شدم، بايد يه كار بكنم... بايد شما و بچه ها رو از اين حال و روز در بيارم...
يك سالي در تهران كار كرد، اگر روزي يكتومان گيرش ميآمد خيلي خوشحال ميشد. عيد نزديك ميشود و او پس انداز قابل توجهي نداشت؛ حتّي كتش را هم كه تازه خريده بود هم فروخت و به سختي 100 تومان جور كرد. به يكي از اقوام كه قصد داشت تا شب عيد، خودش را به روستا برساند، گفت:
اين پول رو به مادرم بده و بهش بگو علي اكبر خودش بعداً مياد.
آن سال تنها و غريب، عيد سخت و تلخي را پشت سر گذاشت؛ مدتي گذشت و دلتنگي عنان اختيار را از او گرفت، با بقيّه ي پس اندازهايش به طرف آبادي راه افتاد، با ديدن مادر و ديگر افراد خانواده، انرژي بيشتر ميگرفت؛ خصوصاً كه ديد مادرش صبورانه و مردانه همه چيز را اداره كرده، زمين پدري را، بدون كشت رها نكرده و حسابي هواي همه چيز را داشته. اينبار كه به تهران برگشت، تجربيات بيشتري اندوخته بود و راه و رسم روابط اجتماعي را آموخته بود؛ بيست سالش بود كه وارد كارخانهي«محصولات غذايي خوبان» شد. مدير و مالك كارخانه مسيحي بود به نام«توماس». خيلي به قوانين اخلاقي و انساني پايبند و مقيّد بود. او به علي اكبر علاقه نشان ميداد؛ چون درست كاري، امانتداري و پايبنديش به امور اخلاقي و اعتقادي را ميديد. اين علاقه و اعتقاد، به علاوهي اينكه علي اكبر زمان شروع به كار، حرفي از چند و چون دستمزد نزده بود، موجب شد كه توماس، دو برابر كارگرهاي ديگر به او حقوق بده؛ يعني روزي چهار تومان! همچنين پس از مدتي او را سركارگر كرد. چند سال كار در كارخانه، با شرايط مناسب، به علي اكبر كمك كرد تا به ازدواج بينديشد! سال 1334 با معرفي يكي از آشنايان، او به خواستگاري خانم«اكرم پولچي»رفت.
اكرم اصالتاً زنجاني بود و هفت سال از علي اكبر كوچكتر؛ او در روستايي به نام«اژدهات» به دنيا آمده بود؛ هشت ساله بوده كه پدر و مادرش، با هف تبچه، كه اكرم ششمين آنها است، راهي تهران شده و در محله ي«قلعه مرغي» ساكن ميشوند. حاصل زندگي مشترك آنها هفت فرزند است. (يك دختر و شش پسر).
خانواده اكرم، از خانواده هاي مذهبي و متعصبي بودند كه با توجه به شرايط زماني، اجازه تحصيل به او ندادند و او از خواندن و نوشتن، محروم بود؛ اما علاقه ي او به قرآن و احكام، هرگز نگذاشت كه در انديشه سوادآموزي، از ذهنش خارج شود! اكرم بعد از ازدواج، تا خواست براي خواندن و نوشتن برنامه ريزي كند، درگيري بچه داري و مشكلات خاص زندگي مشترك شد! و بعد دوران و كوران انقلاب و... پيروزي و... جنگ...
ولي علاقه يا سماجت يا هر عامل ديگري، موجب آن شد كه بالاخره اكرم خانم، حتّي در سنين 60 سالگي، با همكاري و پشتيباني خانم«جورابي»، در خانه ي خود كلاس آموزش قرآن داير كرده و خود نيز، موفق به فراگيري قرآن كريم شود.
با زحماتي كه علي اكبر و اكرم و بچّه ها، در راه انقلاب و به ثمر نشستن نهال آن كشيده بودند، سكوت يا بي تفاوتي در قبال تجاوز صداميان، به مرزهاي ميهن اسلامي، برايشان امكان پذير نبود.
«عباس» كه از گهواره نشينان نهضت امام خميني(ره) محسوب ميشود، در جريان انقلاب، از هيچ كوششي فرو گذار نكرد؛ در ماجراي 17شهريور 57 او 17 ساله بود كه در موج جمعيّت حضور داشت.
با شروع جنگ ديپلم كه گرفت راهي جبهه شد؛ دو سال تمام در جبهه بود قبل از عمليات خيبر به خانه مي آيد تا آخرين ديدار خود را با خانواده تازه كند؛ او چهارمين فرزند خانواده است؛ علي اكبر، با زنده كردن خاطرات آن ايام در ذهن خود، ميگويد:
باور كنيد عباس طور ديگه اي شده بود. انگار ميدونست كه وقت شهادتش رسيده! گفت: مامان! ميخوام امشب پيش شما بخوابم! عكس يادگاري گرفت و برخلاف هميشه قبل از رفتن، منو بغل كرد و گفت:
بابا! حلالم كن! بعدش رفت. بعد از سه هفته فرماندهي آنها(شهيد) محمد نوريان، با تعدادي از برادران سپاه، اومدن خونهي ما، براي گفتن خبر، دل دل ميكردن! خودم سكوت رو شكستم و گفتم: ميدونم عباس شهيد شده! او در عمليات خيبر 11/12/62«طلائيه» به شهادت رسيد.
«اميرعلي» بچهگي هاش، يا پيش پدرش، تو كارخانه ي توماس بود يا گاهي بستني ميفروخت. دو سال از عباس كوچكتر بود ولي در شهادت، تقريباً يه سال از او پيشي گرفت. سال 61 رفت جبهه، بعد از پنجاه روز، در عمليّات والفجر مقدماتي مجروح شد، تركش از پشت، گويا به ريه ها يا كبد او آسيب رسانده بود، زخم عميقي داشت در بيمارستان صحرايي عملش كردن بعد به بيمارستان طالقاني تهران اعزام شد، نبايد آب ميخورد درد و تشنگي آزارش ميداد.
خانواده براي ملاقات، كنار تختش ايستادند، علي اكبر به لبهاي خشك و ترك خورده اش نگاه ميكرد كه به لبخند كمرنگي گفت:
بابا! تشنمه...! پدر انگشتانش را خيس ميكرد و به لبهاي اميرعلي ميكشيد!
اين وضعيت ادامه داشت تا شش روز بعد او نيز، به ديدار معشوق شتافت.
كاروان در راه است و هر از گاهي مسافري به آن ميپيوندند و از آن سوي كبوتري پر ميكشد. حالا نوبت «محسن» است و محسن فرزند ششم علي اكبر و اكرم، با صوت خوش قرآنش! ميخواهد تا قافله ي عشق را همراهي كند. «آرپيجي» بردوش، تانكها و مواضع و ادوات حساس و مهم دشمن را، با چشمان تيزبين و دستان قدرتمندش نشانه ميرود و منهدم ميكند، اين بار در منطقهي هورالعظيم، در حين عمليّات بدر، همان گونه كه ايستاده، تيري قلبش را از هم مي شكافد و پرندهي روانش را، به سوي كهكشان محبّت و صفاي شهيدان به پرواز در مي آورد.
علي اكبر، خود نيز پس از رفتن فرزندان، به پشتيباني رزمندگان در جبهه پيوسته، سال 64 سهماه در خطوط مقدم عمليّاتي به انجام وظيفه ميپردازد.
و امّا از كرامات شهيدان و بدانيم و باور كنيم كه آنها حضور دارند و معنويت ارواحشان، همچنان در جريان و سيلان است.
مادر ميگويد:
ـ خانمي از همسايگان به نام «ملك» بر اثر سكته ي مغزي، صورتش كاملاً كج شده بود و به سختي حرف ميزد. يه روز ديديم ملك خانم، سرحال و سالمه! كجي صورتش اصلاح شده و به راحتي حرف ميزنه! به او گفتم:
خدا رو شكر، حالتون خوب شده... اشك در چشمانش حلقه زده و گفت:
ديشب شهيد اميرعلي به خوابم اومد و گُلي به دستم داد و گفت: ملك خانم! اين گل و بگير و بو كن، انشاءالله حالتون خوب ميشود! منم گل رو گرفتم و بوييدم، صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كاملاً خوب شده ام.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه