آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۰۰۱۴
۰۵:۳۶

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

حاج محمود خالقي پور (پدر معظم شهيدان؛ «داوود»؛ «رسول» و «عليرضا» خالقيپور)




ذوب در كورهي امتحانات
كوره را بستند و دم زدند، دم زدند تا كوره روشن شد. مسهاي قراضهاي كه پيشتر خريده بودند و در انبار تلنبار شده بود را، جلو آوردند، قطعهقطعه آنها را دورن كاسه مانندي كه از گِل مخصوص ساخته شده و قدرت گرماپذيري بالايي داشت ميريختند، گرماي كوره مسها را ذوب ميكرد؛ با «كمچههاي»دستهبلند، مس ذوب شده را بر ميداشتند و داخل قالبهايي كه از همان گِل مخصوص، ساخته بودند ميريختند و ميگذاشتند تا سرد شود؛ با سرد شدن مس، به تناسب قالبي كه مس ذوب شده در آن ريخته شده، شكلها و اندازههاي مختلف، مس جديد به دست ميآمد؛ كاسه، سيني، قابلمه، ديگ و...؛ هر ظرفي قالب مخصوص خود را داشت.
قالبها مورد پسند قرار ميگرفت، به توليد ميپرداختند؛ به تعداد مورد نياز قالبها را در يك كورهي داغ قرار ميدادند و مس را سرخ ميكردند؛ دو نفر با انبرهاي بزرگ، مسها را نگه ميداشتند و روي ميزي كه از آهن ساخته شده ميگذاشتند و 5 نفر هم با پتك، آنقدر به مسها ميزدند تا نازك شوند ازآن به بعد ديگر، كار يك نفري به شكلهاي دلخواه ظروف مورد نياز و سفارشات را ميساخت.
«محمود» كوچكترين پسر مشهدي«خالق» و «خاور» خانم، 9 ساله بود كه هر روزه اين مراحل سخت مسگري را انجام ميداد، تا اينچنين به تأمين معاش خانواده كمك كند. سال1306كه او به دنيا آمده بود، مادرش 50 سال داشت و پدرش در پيري و از كار افتادگي بسر ميبرد.
مشهدي خالق در جواني مدّتي «علّافي» كرده بود، مغازهاي داشت كه علوفه را از كشاورزان و زارعين ميخريد و به دامداران و دامپروران ميفروخت؛ بعد از آن نيز وارد كار كفاشي شده بود؛ آنها جزء خانوادههاي بسيار فقير شهر«زنجان» بودند و در محلهاي پائين شهر زندگي مي كردند؛ دو دختر و دو پسر داشتند و با توجّه به تديّن و پايبنديشان، به لقمهي حلال و عمل به احكام و دستورات شرع، چارهاي نداشتند، جز آنكه زن و شوهر، دست به دست هم داده و هر دو با زحمت و مشقّت فراوان كار كنند.
محمود نماز صبح را كه ميخواند، به كوره ميرفت، مقداري نان و پنير يا ارده و شيره يا حلوا شكري با خود ميبرد تا ناهار را در همانجا بخورد، تا غروب زحمت ميكشيد و بعد به خانه برميگشت و اين داستان هر روزهي او بود؛ براي به دست آوردن مزد بيشتر و مهارت در كار، چندين مغازهي مسگري را عوض كرد و نزد استاداني چون :«حاج كلبعلي»، «كربلايي محيالدين» و... شاگردي كرد.
از آنجا كه محمود، كوچكترين كارگر مسگري بود. اجباراً كارهاي وردستي، بزرگترها را هم انجام ميداد؛ آن زمان، آب آشاميدني را از آبانبارها تأمين ميكردند و هر آبانبار 40 تا50 پله ميخورد تا به آب دست يابند؛ زمستانهاي سرد زنجان، سختي اين كار را براي يك نوجوان دو چندان ميكرد.
يكي از آن روزهاي سرد استاد محمود را صدا زد و گفت:
ـ ظرفهاي آب را بردار و برو از آبانبار پر كن و بيا...
محمود به طرف آبانبار حركت كرد، سرما باعث شده بود پلههاي آبانبار يخ بزند، همينكه پايش را روي پله گذاشت و خواست تا بر پلهي بعدي پا بگذارد، ليز خورد و از همان بالا، كنترل از دستش خارج شد و به ته آبانبار سرازير گرديد. حوضچهاي كه آب در آن تجمع ميكرد يخ زده بود، وقتي محمود روي آن افتاد يخها شكست و او به داخل حوضچه فرو رفت. ضربههاي وارده از يك طرف، سرما و يخزدگي از سوي ديگر و نوجواني و بيتجربگي، موجب شده بود كه حتّي نتواند فرياد بزند!!
چيزي نمانده بود كه يخ و سرما او را از پاي در آورد، كه دير كردنش، استاد را نگران كرد. وقتي استاد و كارگرها به آبانبار رسيدند، محمود رو به انجماد ميرفت، به سرعت او را از حوضچه بيرون آوردند و براي آنكه يخهاي لباس و تنش آب شود، او را روي كوره گذاشتند!!
بزرگتر كه شد، تكرار اين همه سختي و فلاكت او را افسرده كرده بود؛ يكي از خواهرانش، پس از ازدواج، سرطان گرفت و در گذشت؛ خواهر ديگرش نيز، پس از ازدواج، بر اثر يك سرماخوردگي ساده، از شدّت عفونت، دارفاني را وداع گفت!! خسته از همه چيز و سرخورده از همه كس، سال 1327 داوطلب خدمت سربازي شد و براي انجام خدمت به لشكر يك پيادهنظام هنگپهلوي، واقع در باغشاه(ميدان حر) پيوست.
دو سال تمام، به دليل نداشتن پول، حتي به مرخصي نيز نرفت؛ 17ريال حقوق ميگرفت و صرف تهيّهي آيينه و وسايل بهداشتي، قند، چاي و امثال آن ميشد. به آنها صبحانه نميدادند؛ محمود خاطرات دورهي خدمتش را اينگونه بيان ميكند:
ـ رختخواب، ما كاه بود كه روي آن زيلو ميانداختيم و با يك پتوي سربازي ميخوابيديم؛ بسياري از هم دروهايهاي ما، در سربازخانه مردند!! حمّام نداشتيم، بايد براي استحمام، دسته جمعي به بيرون از سربازخانه ميرفتيم، بيرون هم دو تا دوش بود كه آب از آنها چكّهچكّه ميآمد و آن همه سرباز ميبايست در فرصت كوتاهي حمام ميكردند!
محمود با همهي دردسرها، سال 1329 خدمت سربازي را به پايان رساند و موفق به گرفتن پايان خدمت شد. پس از سربازي او ديگر قصد نداشت به كارهاي سخت مسگري ادامه دهد؛ تنها برادرش احمد آقا ارتشي بود، بعد از دو سه ماه، با او به اهواز رفت؛ احمد 300 تومان به محمود قرض داد تا بعنوان سرمايه، براي خود كاري دست و پا كند.
محمود با همان سرمايه، دكّهاي راه انداخت و به دست فروشي؛ چاقو، عينك، تيغ، ناخنگير و... پرداخت. هر ماه براي پدر و مادرش خرجي ميفرستاد، پس از يكسال كه در اهواز مشغول كسب و كار بود، برادرش از ارتش استعفا داد و به تهران مهاجرت كرد. محمود كه پس از برادر، احساس تنهايي ميكرد، با دوستانش عازم آبادان شد. آنجا هم كاسبي ميكرد ولي گرماي آبادان باعث ميشد كه او تابستانها به زنجان برود و ضمن ديدار پدر و مادر، فصل گرما را در وطن سپري كند.
هفتسال در آبادان كار كرد و در اوّلين فرصت، قرض برادرش را پس داد. او مقداري پسانداز كرد و سال 1334 زميني به مساحت 165 متر در تهران خريد. برادرش در آن سه اتاق ساخت و محمود يكي از اتاقها را اجاره داد.
سيويكساله بود كه پدرش فوت كرد و مسئوليت مادر پيرش به دوش او افتاد. مادر او را مجبور با ازدواج كرد و محمود تسليم خواستهي مادر شد. يكسال پس از فوت پدر نامزد كرد و سال 1339 زندگي مشتركش را آغاز نمود؛ محمود سواد قرآني داشت و از تحصيلات بهرهاي نگرفته بود، امّا همسرش تا كلاس ششم خوانده بود. محمود و«فروغ» اگرچه هر دو پدرهايشان را از دست داده بودند، ولي فروغ قبل از آنكه به دنيا آيد بار بيپدري را به دوش داشت؛ نياز به مهر پدري، او را بيشتر به محمود نزديك ميكرد؛ زيرا او با شوهرش 20 سال اختلاف سنّي داشت!!
مجلس عروسي خاصّي نداشتند! محمود نداشت تا عروسي بگيرد، كس و كاري را هم نداشت كه به عروسي بيايند. حتي به دليل مرگ پدرزن احمد، برادرش هم حضور نداشت؛ او به همراه مادر، سوار بر قطار به زنجان رفتند؛ خانوادهي فروغ، مجلس«حنابندان» راه انداخته بودند؛ پس از آن محمود دست فروغ را گرفت و با قطار به خانهي بخت برد. مادر فروغ پشت سر آنها، جهيزيّة دخترش را به تهران فرستاد.
آنها زندگي مشتركشان را، در كنار مادر محمود، در همان خانهاي كه پيشتر ساخته بودند، آغاز كردند.
ورود همسر جوان و علاقمند محمود، به زندگياش پايان غمها، رنجها، نا اميديها و سرخوردگيهاي محمود شد. جلوي ساختمان مغازهاي درست كرد و خواروبار فروشي راه انداخت؛ مغازهاي كه از شيرمرغ تا جان آدميزاد، براي مشتريانش آماده بود! فروغ در خانه ترشي ميانداخت، ربّ ميپخت، آبليمو ميگرفت و بسياري چيزهاي ديگر، كه در مغازه به معرض فروش گذاشته ميشد؛ او تنها همسرش نبود، دست راستش بود؛ موقعي كه شوهرش براي تهيّهي اجناس مغازه به بازار ميرفت، جلوي مغازه ميماند و نميگذاشت درب آن بسته شود و مشتريان به جاي ديگر بروند.
دو سال از زندگي محمود و فروغ ميگذشت كه فروغ اوّلين بارداري را تجربه كرد. او تازه پا به سنّ 15 سالگي گذاشته بود، بارش كه سنگينتر شد حالش رو به وخامت گذاشت، پزشكان به محمود گفتند:
ـ همسرت توان نگهداري بچّه را ندارد!! يا بايد بچّه به دنيا بيايد يا مادر زنده بماند؟!
ـ نهنه! وجود همسرم و سلامتياش از هر چيز ديگري مهمتر است. هر كاري كه براي سلامت او لازم است انجام دهيد و حتّي اگر لازم است، بچّه را سقط كنيد...
و نهايتاًً اوّلين بچّهي آنها كه پسر هم بود سقط شد؛ 20/7/42 خداوند پسر ديگري به آنها عطا كرد كه نامش را «بهنام» گذاشتند؛ امّا او نيز در 20 ماهگي سرخك گرفت و مرد!! اوّل خردادماه سال 44 «داوود» متوّلد شد؛ با توجّه به مرگ دو پسر اوّل، وجود داود، براي فروغ و محمود بسيار عزيز بود. همه خوشحال بودند؛ خصوصاً كه او زمان توّلد چهار كيلو وزن داشت و اين از قوّت و سلامت او حكايت ميكرد. همسايهها براي ديدن داود ميآمدند و به محمود و فروغ، وجود چنين نوزادي را تبريك ميگفتند. دو سال بعد مادر، نويد فرزند ديگري را به محمود داد، با اينحال فروغ هرگز وجود بچّه و بارداري را بهانه نميكرد و كماكان به حمايت از همسر خود ادامه ميداد؛ خانهداري، رختشويي، بافتني، قاليبافي و كارهاي قبلي نيز توسط اين همسر وفادار و بلند همّت، به محمود نيرو و اميدي مضاعف ميبخشيد. محمود از اينكه همسرش، اين همه زحمت ميكشد و بيش از پيش حُرمت مادر پيرش را نگه ميدارد، بينهايت سپاسگزار بود.
زمستان46«رسول» و زمستان سال50«عليرضا» پا به عرصهي گيتي نهادند و زندگي پدر و مادر را شادتر و شيرينتر كردند.
محمود در زندگي هدفمندتر شده بود، به اجناس مغازه لوازم نجاري، لوازم ساختماني، لوازمالتحرير، عطاري و... اضافه كرده و به مشتريان ميگفت:
ـ اگر كسي چيزي بخواد و من در مغازه نداشته باشم، به او جايزه ميدهم!!
نيمهي رمضان سال 51 مادر محمود دارفاني را وداع گفت؛ محمود پس از فوت مادر، مغازه را اجاره داد و با همسرش عازم زيارت خانهي خدا شد.
يك روز فروغ از كارهاي روزمرهاش كه فارغ شد، محمود را ديد كه سخت در خود فرو رفته و آسمان ديدگانش باراني است!! آرام كنار او نشست و مهربانانه گفت:
ـ آقا محمود! حاجآقا...! چي شده؟! نبينم هيچوقت غمگين باشي!!
ـ هيچي نيست! همينطوري دلم گرفته! شما خودتو ناراحت نكن!
ـ نميخواي به من بگي چرا دلت گرفته؟! كاري از من ساخته نيست؟!
ـ راستش وقتي تو رو ميبينم كه اينقدر زحمت ميكشي و بيشتر از من كار ميكني! ياد بچهگيهام ميافتم و زحمات مادرم!!
ـ خب، حرف بزن تا سبك بشي!! تو هميشه مي گفتي مادرم آدم زحمتكشي بود؛ ولي هيچوقت از كارهاي اون خدا بيامرز چيزي نگفتي...! هم خودت سبك ميشي، هم من از خاطراتت بهره ميگيرم!!
ـ ميدوني مادرم براي كمك به پدرم و تأمين مخارج زندگي، از هيچ زحمتي دريغ نميكرد. يادمه پشم ميخريد و تو خونه پشم ريسي ميكرد، بعد اونارو به صورت كلاف در ميآورد؛ گاهي با كلافها شال ميبافت؛ شالها رو به حمام ميبرد، اونقدر اونارو با آب گرم ميماليد تا به حالت نمد خيلي ظريفي در ميآورد. و ميبرد بازار به فرش فروشها ميفروخت؛ خيلي وقتا، دستاش از شدت ماليدن شال، طاول ميزد!!
با كلافهاي ضخيمتر، براي مردها كت و شلوار ميبافت، براي بچّهها شال، كلاه، بلوز و جوراب پشمي آماده ميكرد؛ اون«قابله» هم بود، براي هر زايمان 2 تا 5 ريال مزد ميگرفت ولي اگه «زائو» آدمي بيبضاعتي بود نه تنها مزد نميگرفت كه مياومد از خونه براش آرد و روغن ميبرد و «كاچي» درست ميكرد؛ روح فداكار و ايثارگري داشت.
خونهاي كه تو زنجان داشتيم، حياط بزرگي داشت كه دور تا دور اون درختكاري بود. تابستونا، حياط رو زيركشت سبزي و سيبزميني و بادمجان و... ميبرد، براي آبياري از چاه با دلو آب ميكشيد و باغچهها رو آب ميداد؛ چند تا درخت زردآلو داشتيم، برگههاي زردآلو رو براي زمستون خشك ميكرد و به موقع با اونا آشهاي خيلي خوشمزهاي ميپخت...
پدرم به وجود اون افتخار ميكرد، همينطور كه من الان به وجود تو افتخار ميكنم.
ـ ممنونم حاجي! من هر كاري كه ميكنم با احساس وظيفه انجام ميدم و هيچ منّتي هم ندارم، خدا همهي رفتگان رو رحمت كنه...
حاج محمود، پس از سفر حج، از سال 52 كارت بازرگاني گرفت و از تركيه، عربستان، اروپا و... براي وزارت بازرگاني لوازمالتحرير وارد ميكرد. سفرهايش را زميني انجام ميداد و هر سفرش بين 10 تا 14 روز طول ميكشيد. او تا سال 57 به تجارت ادامه داد.
يكسال قبل از آنكه به تجارت خاتمه دهد، همراه يكي از دوستان خود، در شهرستان نور يك شركت موادغذايي راه انداخت؛ آنها خيارشور، مربّا و... توليد ميكردند و به شهرهاي مختلف ميفرستادند.
همزمان با راه اندازي شركت مواد غذائي، سال 56 خداوند دختري نيز به آنها عطا فرمود؛ حاج محمود تابستان 57 زن و بچّهي خود را به شمال برد و توانست با حضور آنها و تعداد اندكي ديگر، در دِه اميرآباد يك راهپيمايي 9 نفره راه بيندازد، رسول كه آن زمان 11 سال داشت اوّل صف ايستاده بود و اللهاكبر ميگفت.
حاج محمود در نقل خاطرات خود از انقلاب، چنان مينمايد كه در تمامي حركتهاي مردمي تا لحظههاي ورود امام خميني(ره) به ميهن اسلامي، بهشتزهرا و... حضور داشته و انجام وظيفه كرده است. پس از پيروزي انقلاب و شروع جنگ تحميلي، حاج محمود خود و داوود به عضويّت بسيج در آمدند. او كارخانه را به دوستش واگذار كرد و سال 60 از طريق هلالاحمر عازم جبهه شد و تا پايان جنگ، مدام به جبههها رفت و آمد داشت.
«داوود» اوّل خردادماه 61 همراه ستاد دانشآموزي به كردستان اعزام گرديد و تا اوّل مهر در همانجا ماند و انجام وظيفه كرد. پس از مدتي از مادر كسب اجازه كرده و در عمليّات «والفجرمقدماتي» حضور يافت.
اواخر مهرماه 62 حاج محمود خود به همراه شهيد«سيد عبّاس موسوي» و از طريق ستاد مركزي عازم «لبنان» گرديد و به مدّت پنجماه در كنار رزمندگان لبناني عليه نيروهاي غاصب صهيونسيت، مبارزه كرد.
آن زمان كه حاجي در لبنان حضور داشت، داود عزم جنوب ميكند، مادر به او ميگويد:
ـ پسرم! پدرت ما رو به تو سپرده! حالا تو ميخواي بذاري و بري...؟!
ـ مادر! شما خدا رو داريد... من كي باشم، تو خودت روح بلندي داري و خوب ميدونم كه از عهدهي همه چيز بر ميآي...! به بابا هم نامه بنويس و بگو كه من رفتم منطقه...
داود پس از جمعآوري وسايل خود، ضمن خداحافظي از مادر ميگويد:
ـ اينبار با دفعههاي قبلي فرق ميكنه! اگه لايق بودم و به شهادت رسيدم، دوست دارم آنقدر مقاوم و استوار باشي كه ما رو سربلند كني، امكان داره جنازهي من و بابا رو با هم بيارن! آرامشتون رو حفظ كنين كه خدا با صابرين است.
حاجيه خانم ميگويد:
ـ زماني كه داود رفت، زمستون سردي بود، ما بعد از اقامهي نماز جمعه با يكي از همسايهها، براي بدرقهي لشكر 27 محمدرسولالله رفتيم؛ بچّهها سرود ميخوندند و ميرفتند؛ ناگهان داود رو ديدم كه كلاه بافتني سرش بود، صورتش ميدرخشيد، منو كه ديد از صف بيرون اومد و گفت:
ـ حاج خانم! نيّت خود تو خالص كن! شيرتم حلال...!! اگه شهيد شدم قول ميدم كه شفاعتت كنم!
خم شد و زهرا را بوسيد، چادر و مقنعهاش رو مرتب كرد و گفت:
ـ آبجي خانم! هم چادر... هم مقنعه... باشه...! آفرين دختر خوب...
از مادر و خواهر جدا شد و رفت؛ داود بعد از شهادت حاج همّت، درست هنگام ظهر، با ذكر «يامهدي» و با لبان تشنه، در حاليكه از ناحيهي ران تركش خورده بود بر اثر شدت خونريزي، در علميّات خيبر و منطقهي «جزيرهي مجنون روز 22اسفند62 به آروزي ديرينهي خود دست يافت.
حاج محمود، در لبنان بود؛ از طريق مدرسه ابتدا خبر شهادت را به رسول ميدهند امّا او ميترسد كه موضوع را به مادر اطلّاع دهد، به خانه ميآيد و به مادر ميگويد:
ـ مادر! من ميخوام براي تخليهي مجروحين ساعت يك با قطار برم.
دير كه ميكنه مادرش نگران ميشود؛ رسول مجدداً به خانه ميآيد و ميگويد:
ـ منو نميبرن!!
ـ چرا مادر؟! بزار به مدرسه زنگ بزنم.
ـ نهنه! لازم نيست!! امّا او توجّه نميكند و به مدرسه زنگ ميزند؛ مدير مدرسه خبر شهادت داود را به مادر ميدهد... مادر پس از اطلاع، به حاج محمود زنگ ميزند و ميگويد:
ـ خدا به ما امانتي داد و حالا امانتش رو پس گرفت!!
ـ چي شده؟!
ـ داود شهيد شد!
ـ انالله و انا اليه راجعون...
حاجي پس از شنيدن خبر، به حرم حضرت زينب(س) رفته و براي همسرش، طلب صبر ميكند.
هنگام تحويل سال 1363 پيكر مطهر داود را به خانواده تحويل ميدهد و حاج محمود تا پنجم فروردين خود را به تهران ميرساند.
پس از داود «عليرضا» راهي جبهه شده، در عمليّات «بيتالمقدس2» منطقهي ماووت عراق، از ناحيهي پا آسيب ديده و ريهاش شيميايي ميشود؛ ايّام عيد با رسول به مرخصي ميآيند؛ رسول ميگويد:
ـ ميدانيد كه عليرضا شيميايي شده؟!
ـ او كه ميگه يه سرماخوردگي سادهس؟!
پس از شنيدن اين خبر، همهي وسائل عليرضا را آتش ميزنند و او را به بيمارستان فاطمهي زهرا(س) ميبرند. چند روز بستري ميشود، امّا اظهار بي طاقتي ميكند و با گرفتن رضايت از مادر مرخص ميشود. در ان زمان، حاج محمود در جبهه بود، مادر رسول را به خانه ميآورد امّا داروها تأثيري نميكند.
آخرين بار، عليرضا به حضور مادر آمده و ميگويد:
ـ من مي خوام برم و بابا رو راضي كنم! اگه چيزي بگي فرداي قيامت، جلوي حضرتزهرا(س) يقهات رو ميگيرم!
اين را به مادر گفت و به سراغ پدر رفت. جلوي پدر زانو زد؛ پاهاي او را بغل كرد و ملتمسانه گفت:
ـ فقط اين دفعه رو اجازه بده! اين راهيه كه خودتون به ما نشون دادين؛ خواهش ميكنم بابا! همين يه دفعه رو اجازه بدين...
ـ باشه پسرم! بلند شو برو، راهي كه امام تكليف كرده، راهي نيست كه من بتونم مانعش بشم! برو بابا راضيام به رضاي خدا...
عليرضا مسرور و سرمست بلند شد، وسايلش را جمع كرد؛ شيدا و مشتاق، مدام در اتاق راه ميرفت و ميگفت:
«چندين جوان مَه جبين
خوابيدهاند زيرِ زمين»
در اين سفر نيز «رسول» او را همراهي ميكرد؛ رسول جمعي گردان مالكاشتر، و عليرضا در جمع گردان مقداد بودند؛ هنگام رفتن رسول هم به مادر گفت:
ـ مرا از زير قرآن رد نميكني؟! تا جبهه و جنگ هست روي من حساب نكن... پس از گفتن اين حرف، راه افتاد و از پلهها پائين رفت؛ مادر او را چنان به سمت خود كشيد كه حتّي دكمههاي پيراهنش كنده شد؛ او را از زير قرآن رد كرد؛ رسول سرش را روي سينهي مادر گذاشت و در حاليكه بغض خود را فرو ميخورد، حلاليّت طلبيد و راه افتاد...
پس از پسران، حاج محمود هم حركت كرد و به «اسلامآباد غرب» رفت. رسول و عليرضا، در منطقه هر دو در يك گردان، راهي«شلمچه» ميشوند؛ پس از مدّتي، نيروهاي لشكر را به اسلامآباد منتقل ميكنند.
پنجم مرداد ماه 67 با ورود منافقين، به مناطق قصرشيرين، گيلانغرب، كرند و اسلامآباد، رزمندگان سلحشور سپاه اسلام، عمليّات«مرصاد» را آغاز ميكنند و دشمن زبون را زمينگير ميسازند؛ ابتدا عليرضا از ناحيه سفيدران زخمي ميشود؛ رسول او را به دوش ميكشيد و حركت ميكند؛ عليرضا همچنان كه بر دوش برادر قرار گرفته، ميگويد:
ـ رسول! ديدي اين دفعه هم شهادت نصيبم نشد؟!
خوني كه از رانش جريان يافته را، به صورت خودش و رسول ميمالد!! پس از آن خمپارهاي در كنار آنها به زمين ميخورد و هر دو را، در حاليكه ذكر «يازهرا(س)» بر لب داشتند، به شهادت ميرساند.
پس از عمليّات، حاج محمود به دنبال خبر گرفتن از دو پسرش، از اسلامآباد خارج ميشود و به شهرهاي «يزد، شيراز، تبريز، اصفهان و...» سفر ميكند، امّا هيچ خبري از آنها به دست نميآورد! پس از چهل روز؛ هفتم محّرم سال 67 پيكر مطهّر آن دو را آوردند.
سال 65 حاج محمود و حاجيه خانم فروغ، صاحب پسر ديگري شدند كه «اميرحسين» نام گرفت؛ سال 77 كه مقام معظم رهبري، به منزلآنان، براي ديدار تشريف برده بود، مادرشهدا خطاب به آقا ميگويد:
ـ رهبرم! اگر اسلام اجازه ميداد، تنها يادگار خالقيپور را، زير پاي شما قرباني ميكردم!!
آقا در جواب فرمودند:«اينها سرمايههاي كشور هستند».
ـ همسرت جبهه! پسرا شهيد! يكي رزمنده و ديگري هم عازم منطقه است! چه حسّي داري؟! پاسخ ميدهد: از اين ناراحتم كه چرا پسر كم دارم! اي كاش به تعداد موهاي سرم پسر ميداشتم و در اين راه هدفمند فدا ميكردم، اگه روزي رابطهام با شهدا قطع بشه، آن روز، روز مرگ منه!! هيچ قلمي نميتونه بنويسه! هيچ زباني نميتونه شرح بده! اغلب حرفهام ناگفته مونده؛ ولي خوشحالم كه با همون ناگفتهها زندگي ميكنم و اونها رو با خودم به گور ميبرم!!
حاج محمود، خود نيز در لبنان، براثر اصابت تركش، شنوائياش را تا حدود زيادي از دست داده، عمل باز قلب كرده! چربي، قند و فشار خون هم او را رنج ميدهد؛ او همچنان از همسر خود سپاسگزار است و ميگويد:
ـ من كه از سال 60 تا 67 مدام جبهه بودم، تمام اين مصيبتها را همسرم به تنهايي به دوش كشيد وتحمّل كرد!! او همسري فداكار و ايثارگر است و من از خداوند بخاطر اينهمه نعمت، شاكرم.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه