حاجيه خانم رقيه رحمانيان( مادر مكرمه شهيدان؛ «محمدجليل»، «محمدجلال» و آزاده «محمدجواد» خرددل)

از تبار مهاجرانِ مجاهد
اولين روحانيوني كه نه تنها در جهرم بلكه قسمت عمده اي از منطقه فارس به ويژه شيراز، جهرم و داراب را از لحاظ اخلاقي متحول نمودند دودمان بزرگ آيت اللهي هستند كه خدمات آنها به اسلام و مسلمين بر هيچ انسان منصفي پوشيده نيست و سرسلسله¬ي اين دودمان حضرت آيت الله العظمي حاج سيد عبدالحسين نجفي لاري است.
آيت الله سيد عبدالحسين لاري از مراجع تقليد منطقه جنوب به منظور پشتيباني از نضهت مشروطيت، درس و مشق را رها و عازم مبارزه با ايادي ظلم و فساد راهي شيراز مي شود و در بين راه از همة روستاها و شهرها، متدينين به ياري او شتافتند و تفنگدار او شدند.
از جمله تفنگداران پا به ركاب مرجعيت شيعه در جنوب كشور پدربزرگ حاج محمدعلي خرمدل پدر معظم شهيدان؛ محمدجليل و محمدجلال خرمدل و برادر آزاده محمدجواد خرمدل است.
آنان هر جايي كه آيت الله قدم مي گذاشت همراه او بودند و در پيروزي ها و شكست ها پا در ركاب و آماده خدمت بودند تا اينكه بنا به مصلحت آخرين مركز استقرار و فرماندهي آنان منطقه جهرم مي¬شود.
ـ حاج محمدعلي متولد 1306 روستاي شرفويه از توابع لار خواستگار من شد. آنان در شرفويه بودند و ما در جهرم.
يك سال خشكسالي عجيبي در جهرم و اطراف آن باعث كوچ مردم بخصوص دامداران به شهرها و روستاهاي اطراف شد.
پدرم آقابابا و پدربزرگم حسينعلي، به همراه احشام، گاو و گوسفند زندگي خود را به شرفويه منتقل مي كنند.
سه سال در شرفويه لار بوديم و بعد ها كوچيديم و مجدداً به جهرم برگشتيم. در آنجا خانواده ما با خانواده محمدعلي آشنا شدند. بعدها خانواده محمدعلي هم در جهرم ساكن شدند.
روزي از پدرم شنيدم كه دربارة من و آينده¬ي من با مادرم مشغول صحبت بود.
گوشهايم را تيز كردم تا خوب بشنوم.
ـ منو توي خيابان ديد، منتظر تعارف بود، تا تعارفي كردم فوري قبول كرد اگر اشتباه نكنم توي حرفاش، بوي خواستگاري رقيه مي اومد!
ـ محمدعلي را كه ما از بچگي مي شناسيم.
راستي مرد تعارفت كه سرد نبود!؟.
ـ نه بابا گفتم كه منتظر تعارف بودند من هم جدي تعارف كردم! امشب ميان آماده باشيد.
رقيه رحمانيان مادر مكرمه شهيدان خرمدل در سال 1309 در محله كوشكك جهرم در خانواده اي كارگر و كم جمعيت به دنيا آمد.
ـ يك خواهر بنام «ثمن بر» داشتم كه فوت كرد
او هم مثل من داغديده بود و دو پسرش مهدي و احسان دروگر در جبهه شهيد شدند و يك برادر دارم بنام حاج محمدحسين كه او هم يوسفش سال 1360 در آبادان شهيد شد.
از نعمت سواد بي بهره است همچنانكه پدر و مادرش بي سواد بودند.
ـ حاج خانم سواد ندارد ولي حافظه عجيبي دارد حدود 150 شماره تلفن فاميل و اقوام را حفظ است و جمع تفريق را از روي كاغذ خوب بلد است.
پس از ازدواج در محله «علي پهلوان» جهرم ساكن شديم. دو دخترم، حميد و صديقه به فاصله دو سال پشت سر هم به دنيا آمدند و بعد از اونا اولين پسرم محمدجواد.
ـ من محمدجواد خرمدل سال 1337 به دنيا آمدم با توجه به تربيت ديني كه داشتم با تشويق پدر و مادرم تكاليف ديني را حتي قبل از سن تكليف انجام مي دادم شهرستان جهرم از شهرهاي فعال در انقلاب و جنگ بود شهري كه بيش از صدسال است كه نماز جمعه اش برپاست و اين شهر از جمله شهرهايي بود كه حكومت نظامي از طرف ساواك روي آن اعمال شد و علاوه بر آنكه ما از نعمت پدر و مادري آگاه بهره مند بوديم از محيطي روحاني و شهري انقلابي و امام جمعه اي محبوب بهره مند بوديم و ما همة خوبي هاي خود را مديون اينها هستيم.
محمدجواد پس از پيروزي انقلاب، به شغل معلّمي روي مي آورد و در دفاع مقدس سرازپا نمي شناسد و در حالي كه دو برادر ديگرش در جبهه بودند او نيز همگام با انان در بسياري از عمليات ها حضور داشت تا اينكه يك هفته بعد از شهادت برادرش محمدجليل در تاريخ 18 ارديبهشت 1361 در عمليات بيت المقدس در حالي كه از ناحيه دست و پا و سر به شدت مجروح شده بود به محاصره و اسارت نيروهاي دشمن بعثي در مي آيد. پس از تحمل 8 سال اسارت آزاد مي شود.
ـ پسر دوم من محمدجلال است، اولين شهيد خانواده، همان سالي كه ديپلمش را گرفت جنگ شروع شد و جز اولين گروه اعزامي به جبهه آبادان بود و در 19/9/1359 در حبهه ذوالفقاريه به شهادت رسيد و او اولين بسيجي شهر جهرم بود كه در گلزار شهداء دفن شد.
مادر وقتي از پسرانش تعريف مي كند مي گويد هر سه تاشون يكي از ديگري بهتر است و روزي را يادآوري مي كند كه جلال به همراه پدرش به منزل آيت الله آيت اللهي رفته بودند.
ـ براي تحويل خمس رفته بود منزل حاج آقا و اتفاقاً جلال را هم همراش برده بود. جلال توي خونه حاج آقا خيلي شلوغي مي كنه. باباش مي خواسته جلوشو بگيره و آرومش كنه، كه توجه حاج آقا به جلال جلب مي شه.
ـ حاج محمدعلي قدر اين بچه را بدون، آيندة مهمي در پيش روي اين بچه است.
و آخرين فرزند خانواده جليل است محمدجليل، هميشه آروزي سخت ترين مرگ در راه خدا را داشت و همين طور هم شد. او در بسياري از عمليات هاي مهم از جمله فتح بستان عمليات فتح المبين شركت كرد دورة آموزشي «پي ام پي» را گذراند.
ـ او به آرزوش رسيد،«پي ام پي» اش مورد هدف خمپاره عراقي قرار گرفت و در اثر سوختگي شديد به شهادت رسيد.
پدر معظم شهيدان در تاريخ 31/6/86 دارفاني را وداع گفته است.