آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۹۹۸۳
۰۴:۱۴

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

حاجيه خانم عشرت مينا (مادر مكرمه شهيدان؛ «سيّدعليمحمّد» و «سيّدمحمّدمهدي»)




معلم كوچك
«فاطمه» خانم به پسر كوچكي كه كنار دستش نشسته بود گفت:
ـ برو عشرت را صدا كن بياد قرآن بخونه.
وقتي عشرت وارد اتاق شد، صورتش هنوز از آب وضو خيس بود، قرآن را به دست گرفت و بسيار شمرده و واضح شروع به خواندن آيات قرآن كرد. وقتي خواندن قرآن تمام شد، تمامي حاظران در مجلس صلوات فرستادند و صداي «ماشاء الله، ماشاء الله» فضاي اتاق را پر كرد. هيچكس نمي توانست باور كند كه يك دختربچّه ي پنج ساله بتواند به آن زيبايي قرآن بخواند.
فاطمه خانم با افتخار به او نگاه كرد و دست آخر يك سكّه ي ده شاهي به دست دخترش داد .
ـ برو براي خودت يه چيزي بخر و بخور. قربون دختر گلم ، آفرين عزيز دلم. فاطمه به داشتن چنين دختري افتخار مي¬كرد. عشرت بزرگترين پيروزي زندگي او بود.
9 ساله كه شد او را به مدرسه فرستاد. آنقدر درسش خوب بود كه از كلاس سوّم او را به صورت جهشي به كلاس پنجم فرستادند. او به خوبي از عهده ي امتحانات برآمد، تا كلاس ششم ابتدايي درس خواند و در سن 14 سالگي مسئولين مدرسه و آموزش و پرورش از او خواستند در همان مدرسه به تدريس بپردازد و به كلاس چهارمي ها درس بدهد.
معلم جوان و مهربان، مركز توجّه دانش آموزان شد باهوش، مهربان، باوقار... همه ي وجود عشرت توانايي بود و همين توانمندي ها جذابيتشت را بيشتر مي كرد.
كلاس او پرجنب و جوش و فعال تر از همه كلاس ها و رابطه عاطفي معلم و شاگردانش زبان زد همه بود.
پدرش «حاج احمدمينا» كشاورز بود. اما همه زمين¬هايش را فروخت و مغازه ناتواني سنگكي باز كرد.
12 فرزند داشت كه 5 نفر آنها بدليل بيماري در كودكي از دنيا رفتند. عشرت بزرگترين فرزند او بود و بخاطر اخلاق و استعدادش در دل پدر جاي ديگري داشت.
معلم جوان دو سال بود كه تدريس مي كرد هر روز در كارش پيشرفت داشت. و مي رفت تا به عنوان بهترين آموزگار مدرسه مطرح شود، با همه وجود به كارش عشق مي ورزيد و خستگي نمي شناخت.
بعد ازظهر يكي از اين روزها وقتي به خانه برگشت، با ديدن كفش نا آشنا كه در پشت در اطاق جفت شده بود شستش باخبر شد كه خواستگار آمده. وارد اطاق شد، سلام كرد. مادر داماد به گرمي سلامش را پاسخ داد و از او دعوت كرد تا كنارش بنشيند.
حاج احمد و فاطمه خانم در جلسه ي بعدي خواستگاري موافقتشان را اعلام كردند.
داماد فرش فروش بود و تا كلاس ششم درس خوانده و باسواد بود. با تعيين 200 تومان مهريه عروس 16 ساله پا به خانة بخت گذاشت.
در يكي از اطاق هاي منزل پدري سيدضياء ساكن شدند. بعد از مدتي شوهرش با رفتن او به مدرسه و شغل معلمي مخالفت كرد. و از او خواست تا در خانه بماند و فقط به امور خانه داري بپردازد.
عشرت هم پذيرفت. امّا فاصله گرفتن از دنياي شاد مدرسه و دوري از بچه هايي كه دوستشان داشت، و ماندن در خانه براي او سخت بود.
گاهي چند تا از شاگردانش براي ديدن او مي آمدند امّا اين نمي توانست كافي باشد.
بعد از يكسال سكونت در منزل پدر سيدضياء، به منزل حاج احمد نقل مكان كردند در وسط حياط خانه بابا حوضي بزرگ وجود داشت با ديوارهاي كاشي كاري و درهاي چوبي بزرگ پرنقش و نگار، در كنار مادر و خواهر و برادرهايش به عشرت احساس امنيت و آرامش مي داد.
در سن 18 سالگي اولين فرزندش «زهرا» متولد شد. 8 ماه پرستاري از او شيرين ترين لحظه ها را برايش آفريد.
اما آبله با بي رحمي تمام دختر عزيزش را از او گرفت. يك سال و نيم بعد از مرگ زهرا، «فخرالسادات» متولد شد و بعد از او «محمدحسين»، هنوز ياد و خاطره ي زهرا فراموش نشده بود كه بار ديگر مرگ محمدحسين، او را داغ دار كرد. «بدرالسادات» بعد از محمدحسين به دنيا آمد و سيدعلي محمد، سيدمحمدجواد، سيدمحمدحسن، مهري، فاطمه، زهرا و سيدمحمدباقر به ترتيب متولد شدند و ديگر دقتي براي فكر كردن به خودش نداشت.
حال و هواي مدرسه دوباره برقرار شد. خانه¬اش پر بود از فرشته هاي معصومي كه نيازمند عشق و توجّه و آموزش او بودند.
در دوران تحصيل همه ي فرزندانش در حل مشكلات درسي كمك حال آنها شد.
منزل پدري براي زيارت خانه خدا و حج فروخته شد، به منزل برادرش نقل مكان كردند. خانه به اندازه ايي بزرگ بود كه به راحتي همه جا شدند، در طول اين سال ها همسرش سيدضياء با بيماري آسم دست و پنجه نرم مي كرد. و به سختي كارهايش را انجام مي داد.
سيدعلي محمد در سال 1330 بدنيا آمد. علاقة شديدي به ادامه تحصيل داشت. او در دانشگاه شيراز تا مقطع فوق ديپلم در رشته برق درس خواند و در همان سال ها با امام(ره) و افكار ايشان آشنايي شد. و در پخش اعلاميه ها و انتشار افكار ايشان فعاليت داشت، و سعي كرد تا تمام افراد خانواده را نسبت به اين مسئله علاقه مند كند.
تحت تأثير افكار علي محمد اعضاي خانواده همگي در تظاهرات شركت مي كردند.
حضور علي محمد در خانواده يك فرصت بود رفتاري خوب و ملايمي داشت، علاقه او به عبادت و نماز و روزه كار تربيت بچه هاي كوچكتر را آسان تر مي كرد.
انگار خداوند سيد جوان را براي عبادت آفريده بود.
با پيروزي انقلاب، در كارخانه پتروشيمي شيراز كار مي كرد، ماهها دوندگي كرد و به تهران رفت و آمد تا توانست مسجد كارخانه را بسازد.
در 28 سالگي ازدواج كرد، با شروع جنگ تحميلي بارها به جبهه اعزام شد و زماني كه انسيه دخترش پنج سال بيشتر نداشت كه در تاريخ 8/4/65 در منطقه عملياتي فاو به شهادت رسيد.
وقتي عشرت خانم قاب عكس او را در كنار قاب عكس سيدمحمدجواد در روي طاقچه جا مي داد. با حسرت آهي كشيد و گفت:
چرا بايد دل يك مادر دوبار بشكند.
فخرالسادات بزرگترين فرزند او كنار پنجره مشغول كندن برگ هاي خشك گل هاي شمعداني بود.
رو به مادر كرد و پرسيد:
ـ دلخوري؟!
ـ نه دلخور نيستم. دست خودم نيست دوري از اونا برام سخته، فكرش رو بكن چند سال بايد انتظار بكشم تا شايد دوباره اونا رو ببينم.
فخرالسادات گفت:
ـ ان شاء الله 100 سال ديگه.
عشرت ادامه داد:
ـ هر وقت توي كوچه رد مي شم و پشت سرم صداي پا مي ياد، ياد روزي مي افتم كه جواد رفيق محمدجواد از پشت سر به من نزديك مي شد.
ياد صورت غم زده و مضطربش مي افتم و دوباره تنم به لرزه در مي ياد.
شش ماه بود كه محمدجواد به جبهه رفته بود. قبل از اينكه جواد دهن باز كنه و حرفي بزنه توي دلم گفتم: پسرم شهيد شده. او سعي مي كرد منو آرام آرام حالي كنه. اولش گفت سيدمحمدجواد مسئولن شناسايي منطقه بود كه يه تركش مي خوره به دستش و انگشت سبابه ش قطع مي شه. آرنجش هم زخمي شده و زخمشو با دستمال مي بنده. و دوباره راه مي افته.
من پرسيدم:
زخمش خطرناكه؟ كمي سكوت كرد و گفت آره، زخم دستش چيزي نيست.
پيش خودم گفتم، حيف نباشه دست قشنگ بچم ناقص شد. جواد آهي كشيد.
گفت: آخه يه خمپاره ديگه كمي جلوتر زمين اصابت كرده و بردنش بيمارستان شيراز، بي حال شدم و نشستم كنار در خانه، نشست روبروي من و گفت: راضي باش مادر از پسرت راضي باش. سيد محمدجواد به آرزوش رسيد.
بند دلم پاره شد. امّا جواد راست مي گفت: پسرم به آروزش رسيده بود. سيدمحمدجواد، سه سال از برادرش علي محمد كوچكتر بود. و 5 سال قبل از او در تاريخ 21/12/1360 به شهادت رسيد.
سيد محمدمهدي در 1339 بدنيا آمد. زمان شهادت محمدجواد او سرباز بود و فقط 2 ماه از خدمت سربازش مانده بود. بعد از مراسم و چهلم برادرش رفت و ديگر برنگشت، قبل از رفتن پلاكش را در منزل يكي از دوستانش جا گذاشته بود و 11 روز مفقودالاثر بود. و به زحمت جسد او را در سردخانه پيدا كردند. او در تاريخ 9/2/61 در عمليات بيت المقدس به شهادت رسيد.
نوه اش عليرضا پسر فخرالسادات كه در لباس مقدس سربازي(سپاه) خدمت مي كرد. در عمليات كربلاي5 به شهادت رسيد.
سيدضياء پدر شهدا هم در تاريخ 10 شهريور 1360 بر اثر بيماري آسم جان به جان آفرين تسليم كرد.
و در تمام اين سال ها همان معلم كوچك بار غم شهادت بچه ها را به تنهايي به دوش ¬كشيد و با افتخار به اين غم ¬باليد.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه