حاج نجف ملك زاده( پدر معظم شهيدان؛ «محمّدهاشم»، «محمّدجواد» و آزادهي جانباز «محمّدرضا»)

بر سرسفره ي محبوب
ساحل دريا جولانگاه بچّه ها بود. عصرها آب دريا كه پائين مي رفت، ماسه هاي نرم صفحه ي نقاشي آنها مي شد، شكل هاي مختلفي مي كشيدند. گاهي صدف ها و تخم مرغ هاي دريايي را پيدا مي كردند با خود به خانه مي بردند.
صداي همهمه و شيطنت بچّه ها بخشي از صداهاي ساحل بوشهر بود، مرغان دريايي مي خواندند، امواج آب مي خروشيد، بچه ها هم سر و صدا مي كردند و بازي؛
عوض كارگر گمرك بود، به بوشهر منتقل شد و زن و بچّه اش را هم از زادگاهشان كازرون به بوشهر منتقل كرد. عوض و نوبر چهار پسر و دو دختر داشتند و نجف دوّمين فرزند آنها بود.
نجف 5ـ4 ساله بود كه به بوشهر آمدند. و تا 14 سالگي او ساكن بوشهر بودند.
مدرسه كه تعطيل مي¬شد، مادر نجف را به مغازه ي لحاف دوزي مي فرستاد. او آنجا هم كار نمي كرد، استاد لحاف دوز خوب مي دانست كه از او شاگرد درست حسابي در نمي آيد، به همين خاطر به نجف كارهاي بيرون را به او مي¬داد،چيزي ببرد و بياورد، سرش را گرم مي كرد تا شرمنده ي نوبر و عوض نباشد.
كودكي و نوجواني نجف در بوشهر گذشت، تا اينكه يكي از روزهاي سال 1323 عوض به خانه آمد و به نوبر گفت:
ـ مأموريّت من در اينجا تمام شده، ديگه اسباب و اثاثيه رو جمع كنيد تا به ياري خدا برگرديم كازرون.
نجف 15 سالگي رفت سر كار و شد شاگرد «بنا». پس از 5 سال شاگردي، با اعتماد به نفس استاد كار شد و تا 36 سال بناي مورد اعتماد كازروني¬ها بود.
استاد نجف همسايه ي آنها بود. دختري داشت كه نجف به او دل بست.
سال 1333 نجف 24 ساله بود كه خواست كه برايش به خواستگاري بروند.
ـ خيره ان شاء الله حالا اين دختر خوشبخت كيه؟ در كدوم خونه را بايد براي خواستگاري بزنيم؟!
ـ راه دوري نيست! همين همسايه ي بغل دست، «سعادت» دختر اوستا«اسماعيل» و «اميره» خانم.
انتخابش را مناسب ديدند و مخالفتي نكردند. مجلس خواستگاري برپا شد خانواده ي عروس بدون دليل خاصي، جواب رد دادند و با وصلت دخترشان و نجف مخالفت كردند. يكي از خواهرانش گفت:
ـ آخه چرا؟! نكنه مشكلشون سربازي تو باشه؟!
و نجف پاسخ داد:
ـ نه بابا، اوستا خودش خبر داره كه من از طرح خريد خدمت مصدق استفاده كردم و 100 تومن دادم و معافي گرفتم.
دليلشون هر چي باشه من كه دست بردار نيستم!
نجف 3ـ4 مرتبه به خواستگاري رفت، تا اينكه موافقت استادش گرفت.با سيصدتومان پول نقد و يك مَن نمك مهريه، عقد و عروسيشان يك ماه طول كشيد،
نجف بنا بود و عروسش را به خانه اي برد كه با دستان خودش ساخته بود.
كارش گرفته بود، در روستاهاي اطراف كازرون بنايي مي كرد و گاهي ناچار بود كه ماهي يكبار و گاهي دو ماه يكبار به خانه بيايد.
اميره خياط خوبي بود و سعادت خياطي را به خوبي از مادرش آموخته بود، امّا نجف گفت:
ـ من بيشتر از خانه داري و بچه داري از تو انتظاري ندارم.
حاصل اين وصلت، 6 پسر و 5 دختر شد.
محمّدهاشم دوّمين فرزندشان تا پنجم ابتدائي درس خواند و شروع به كار كرد.
خيلي زود ازدواج كرد و زماني كه دشمن متجاوز به مرزهاي ميهن اسلامي هجوم آورد، 2 پسر و 2 دختر داشت. با اين حال لباس رزم به تن كرد و عازم ميادين نبرد شد.
نجف گفت:
ـ پسرم! تو 4 تا بچه داري، دختر مردم به تو تكيه كرده، بيا و از رفتن به جبهه صرف نظر كن، نرو..
اما با عشق به امام و احساس تكليف همان روزهاي اول جنگ راهي جبهه شد. دو مرتبه مجروح شد، مدتّها در بيمارستان لبافي نژاد تهران بستري بود. امّا به محض اينكه بهبودي خود را به دست آورد دوباره عازم جبهه ها شد، تا اينكه در عمليّات «كربلاي5»و در تاريخ 9/11/65 به فيض شهادت نائل آمد. و پيكر پاكش پس از يك ماه به دست خانواده رسيد.
سعادت اشك مي ريخت و مي گفت:
ـ من به خاطر شهادت پسرم گريه نمي كنم. به خاطر بچّه هاي قد و نيم قدش دارم مي سوزم.
سال 1361 محمّدجواد چهارمين فرزند نجف و سعادت در حاليكه 19 ساله بود جبهه رفت.
نجف جلو در خانه اش نشسته بود دو نفر از برادران پاسدار آمدند وگفتند:
ـ سلام حاج آقا، ببخشيد آقا كريم هستند؟!
ـ نه باباجان خانه نيست ولي مي دونم كجاست.
آدرس كريم را داد و آنها رفتند، چيزي نگذشت كه كريم به خانه آمد و گفت:
ـ بابا! ... حرفش را خورد.
ـ چي بابا؟! چي مي خواستي بگي؟ حرفتو بزن...
كريم بعد از كمي تأمل، چاره اي جز بيان حقيقت نديد.
ـ بابا! بچّه هاي سپاه خبر آرودن كه محمدجواد، بعد از عمليات در حالي كه داشته تعدادي از اسراي عراقي را به پشت خط منتقل مي كرده، روي مين فته و زخمي شده....
برايش سخت بود، درد بي برادري خودش را به من خبر داد! كه محمدجواد براساس خونريزي شديد به شهادت رسيده است.
اشك در چشمانش حلقه مي زند و مي گويد:
ـ وقتي جسد جواد رو ديدم، لبش پرخنده بود...
قبل از اينكه بره جبهه، بهش گفتم: باباجون! من يك ماه ديگه مي خوام برم زيارت خانه ي خدا، تو حالا نرو...
اما شوق او به رفتن مرا قانع كرد. از نگاهش فهميدم....
نجف راهي مكه شد و محمدجواد بر سرسفره ي محبوب ميهمان بود. پدر به زيارت خانه رفت، امّا پسر به زيارت صاحب حانه.
وقتي كه برگشت، در جواب همه ي كساني كه از حال و هواي كعبه مي پرسيدند مي گفت:
ـ همه ش گريه مي كردم، اشك مي ريختم، و بياد بچه ها بودم...
سعادت، در سال 66 توفيق تشرف به كعبه را يافت! كه سفر او نيز با جمعه ي خونين حج مصادف شد و حاج نجف را نگران تر از هميشه به پاي تلويزيون و شنيدن اخبار كشاند. به گونه اي كه او اكنون مي گويد:
ـ كسي چه مي داند آن چند روز بر من چه گذشت، واقعاً خواب و خوراك نداشتم.
محمّدرضا ششمين فرزند نجف و سعادت، پس از چند بار حضور در ميادين نبرد، سال 1362 در ارتفاعات كله قندي به اسارت دشمن درآمد، خانواده براساس اعلام خبر تعاون سپاه در عزاي او بسر مي بردند و مردم شهر كازرون، براي تسليت خانواده به ديدارشان مي آمدند كه پس از چند روز خبر اسارتش رسيد.
حاج نجف، براي آنكه حرف هاي خود را به پسر اسيرش بگويد با نوشتن شعر نامه براي محمدرضا مي فرستاد.
محمدرضا 8 سال در اسارت دشمن بسر برد،
به پيشاني، قفسه ي سينه و ران پايش تركش خورده بود، تا زمان ورود به ميهن اسلامي، از وجود تركش ها رنج مي برد، او اكنون مفتخر به آزاده گي و جانبازي است.
حاج نجف پس از شهادت فرزندانش، در كنار خانه اش مغازه ي بقالي كوچكي داير كرد و در اوج سادگي و با صميميّت در همان مغازه كار مي كند. او پيرمردي سرزنده، با نشاط و زرنگ است.
حاجيه خانم سعادت مادر شهيدان، هنوز هم وقتي مي خواهد از فرزندانش بگويد، شرم مي كند، او با حيا و عفت فرزنداش را پرورش داده و تقديم خداي بزرگ كرده است و به آنها افتخار مي كند.