در سوگ پدر

ساعت هفت وسي دقيقه شب بود كه صداي كوبيدن پا به درآسايشگاه، سكوت آن را درهم شكست. لحظاتي بعد درباز شد وما يكي ازجبارترين وپليدترين افسران بعثي رادر چهارچوب آن ديديم.
افسربعثي درحالي كه مستانه قهقهه مي زد، گفت:« خب، پدرتان هم كه رفت!»
هنوز ساعاتي ازرفتن افسر بعثي نگذشته بود كه تلويزيون عراق برنامه هاي عادي خود را قطع كرد ومردم ايران را نشان داد كه برسر وسينه مي زدند وشعارهايي مي دادند كه مفهوم نبود. مجري برنامه اعلام كرد: اين تصاوير مربوط به صبح فوت خميني است. همه مات مانده بوديم چه كاركنيم. بعضي ديوانه وار بر سروصورت مي زدند، تا حدي كه خون ازصورتشان جاري مي شد. بعضي هم خيره خيره به بقيه نگاه مي كردند.
همه«پدر پدر» مي گفتند وزاري مي كردند. پس ازمدتي، بچه ها به سمت قرآنها هجوم بردند تا درسوگ پدرشان با خدا رازونياز كنند.
صداي ناله بچه ها سوزناك بود وبلند. جباران براي اينكه مارا آرام كنند، برق اردوگاه راقطع كردند وما رادر تاريكي نگاه داشتند.
يكي از بچه ها كمپوتي رابرداشت وازنفت چراغ علاءالدين پركرد، بعد با استفاده ازبند كفش، يك فانوس اضطراري ساخت وما آن شب راتا صبح، زيرنورفانوس به ماتم وسوگ نشستيم . دروصف آن عزا، هرچه بنوسيم كم است.
محمد مقصودي ــ ازآباده