شام غريبان

يكي از روزها بلافاصله پس از آمارگيري در تمام آسايشگاهها را بستند
« چه اتفاقي افتاده؟»
حتي كسي را براي قضاي حاجت اجازه ندادند خارج شود. نگهبانها سكوت كرده بدند و مرموزانه مي نگريستند. از آسايشگاه شماره بيست و چهار شروع به بازرسي كردندو تا شب ادامه يافت. همه گيج و سردرگم بوديم. آن شب دسترسي به اخبار نداشتيم، چون همه اش دو تلويزيون وجود داشت كه به نوبت به آسايشگاهها برده مي شد. فرداي آن روز وقتي رفتيم به حياط، ديديم بچه هاي آسايشگاه بغلي سرهايشان را پايين انداخته اند. بعد از گرفتن آمار و دادن راحت باش به سراغ يكي از بچه هاي كرج رفتم و پرسيدم
« جريان چيه؟»
با صدايي كه انگار از ته چاه مي آمد:گفت:
« ديشب اخبار گفت كه امام از دنيا رفته است»
فكر كردم دارم خواب مي بينم. ناباورانه گفتم:
« شايد شايعه باشد»
« نه آقا مهدي! دو سه مرتبه تكرار كرد»
برگشتم. درخود ويران شده بودم.بچه ها را ديدم كه هر كس به گوشه اي خزيده بود و بي صدا مي گريست. بغضم گرفته بودو كسي را ياراي صحبت با ديگري نبود.
«اگر در تبريز بودم، با بچه ها جمع مي شديم و براي تشييع مي رفتيم تهران.» پاي ديوار آسايشگاه روي پاهايم آوار شدم و چشمهايم را ازاد گذاشتم تا هر قدركه مي خواهند، گريه كنند. عراقيها كاري به كار ما نداشتند. خيلي دلمان مي خواست كاري بكنيم و نمي توانستيم. همه سست بودندو فرزندان اسير امام، همه سوگوار او بودند. پس از آمار شب به آسايشگاهها آمديم و باز گريه كرديم. اسدالله نوحه خوان تهراني ما نوحه خواند. او براي آفتاب قلبهاي ما كه وفات يافته بود، نوحه مي خواند. لباس تيره اي نبود كه بپوشيم . ان شب دلهايمان را شمع كرديم و در شام غريبان پدر دردمند خوايش تا سحر سوختيم.
مهدي لندرودي