امام ....

صبح روز چهارهم خرداد 68 بود.«بيرون باش» كه زدند، بچه ها در محوطه پراكنده شدند. بعضيها سايه اي گير آوردند و نشستند . برخي نرمش مي كردند و تعدادي قدم زنان اين طرف و آن طرف مي رفتند. عده اي هم به دنبال توپ مي دويدند. من رفتم حمام . حمامها چه درفصل تابستان و چه در زمستان فاقد آب گرم- جز در موارد اندكي – بودند. يك بار كه ليف زدم، صابون تمام شد. يكي از بچه ها را صدا كردم و از او صابون خواستم. صابون را كه به دستم داد، ديدم لايه اي از غم روي چهره اش نشسته . گفتم:
ــ عبدالله ! چي شده؟ نامه از ايران آمده؟ كسي از فاميلهايت فوت كرده ؟
زد زير گريه ؛ مثل يك بچه زار زار گريه مي كرد. و بعد گفت:-امام ...ا...م...ا...م.
دلم لرزيد. گفتم:«دروغه »
ــ ايران خودش اعلام كرد.
زانوهايم لرزيد. گلويم خشك شد. پشتم را به ديواره ي سيماني حمام چسباندم و آرام آرام نشستم... فوري خود را آب كشيدم و ازحمام آمدم بيرون . ديدم بچه ها هر كدام مثل مرغ پرو بال شكسته گوشه اي نشسته اند؛ نه از فوتبال خبري هست و نه از نرمش و بازي . انگار تازه پدر و مادرشان را از دست داده اند.
منافقين شادي مي كردند و به يكديگر تبريك مي گفتند. خشم و اندوه بچه ها مجبورشان كرد رفتارشان را عوض كنند.. بچه ها يكپارچه بغض و غم شده بودند. جرأت پنهانشان آشكار شده بود. عراقيها هم اين را فهميده بودند..شادي خودشان را پنهان مي كردند و براي مدتي دست از آن سختگيري و توحش برداشتند. سرگرد مفيد و گفت:
ــ مي خواهيد عزاداري كنيد، اشكالي نداره ؛ اما آرام و بي سرو صدا.
بچه ها با برپايي مجس عزا و ترحيم و ختم قرآن و سرودن شعار، ياد امامشان را گرامي داشتند.
قرابانعلي عظيمي