داغ پــدر

ساعت چهار بعدازظهر، مثل هميشه سوت داخل باش به صدا درآمد. همه رفتيم داخل آسايشگاه. صدنفر درآسايشگاه بوديم. همه ساكت بودند وحيرت زده همديگر را نگاه مي كردند. اشكها، بدون صدا روي گونه ها مي غلتيد. بالاخره سكوت راصداي برادري شكست:« بسم الله الرحمن الرحيم... انـاالله وانااليه راجعون. برادران!
امروزحضرت امام...» ديگر چيزي نفهميدم. دنيا روي سرم خراب شد. صداي شيون وزاري بود كه به هوا مي رفت. تعدادي از برادران با شنيدن آن خبرشوم، بي هوش شدند. همه برسروسينه مي كوبيدند وضجه مي زدند. عراقيها ازپشت پنجره ودرهاي بسته، ممنوعيت گريه وزاري را يادآور مي شدند، اما عاشقان امام، آنها كه تمام سختيها وناملايمات اسارت را با جان ودل پذيرفته بودند وهميشه آرزوي زيارت ايشان را داشتند، آنهايي كه به امر معشوقشان خود را به هرآب و آتش زده بودند، اهميتي به حرف عراقيها ندادند وتـا نيمه هاي شب درسوگ رهبرشان عزاداري كردند.
تا ساعت يك بعد ازنيمه شب، صداي شيون وزاري ازگوشه وكنارآسايشگاه به گوش مي رسيد. كم كم سكوت حاكم شد. بچه هاي غمزده درحال عزاداري خوابشان برد. بعضي هم سربه ديوارنهاده، آهسته آهسته اشك مي ريختند. روزهاي بدي بود. دردوران اسارت ودر زيرشكنجه هاي وحشيانه ي عراقيها، خم به ابرو نياورده بوديم، اما اين باركمرمان شكست.
ازآن به بعد، اين چنين دعا مي كرديم :«خدايا! حال كه مشيت تواين چنين بود كه ما دراسارت ودرديارغربت يتيم شويم واززيارت چهره ي ملكوتي آن حكيم درد آشنا، آن رهبروراهنمايان، آن كه آرزو داشتيم پشت سرش درصحن ابا عبدالله (ع) نمازبخوانيم، محروم شديم، هرچه زودترزيارت مرقد مطهرش را نصيبمان فرما.» وهميشه اين شعررا زمزمه مي كرديم:
اي كاش اسيرمرده بود داغ پدرنديده بود
محمدرضا طاهري ــ از استهبان