آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۴۲۷
۱۱:۲۳

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

در خلوت خويش




روزنامه هاي عربي و انگليسي دست به دست در اردوگاه گشت و بلافاصله خبر درهمه يِ آسايشگاه پخش شد. اول كه خبر را شنيديم دلهره و اضطراب وجودمان را فرا گرفت اما كسي حاضر نبود آنچه را كه به ذهنش خطور مي كردو در دلش مي گذشت براي ديگري بازگو كند. مي دانستيم كه مرگ تنها قانون بي استثناء در طبيعت است اما نمي خواستيم به خود بياورانيم كه روزي اين قانون شامل «روح خدا »هم خواهد شد.
تكيه گاه اميدمان در بستر بيماري افتاده بود و گوهر وجودش لحظه به لحظه از درون آب مي شد. تنها راهي كه مي توانستيم دلهاي محزونمان را تسلي دهيم اين بود كه با خود بگوييم : اين همه نگاه آشنا با تو دروغ مي گويد.
بغضي به عظمت اسارت را ه گلويمان را بسته بود؛ حتي بغضهايمان را نيز از يكديگر مخفي مي كرديم و درد دلهايمان را به دل مي گفتيم . اما باز موقع رازو نيازو نماز كه مي شد نگاه مرموز يكديگر را فراموش مي كرديم و هر كس خودش بود و خلوت خودش و زير لب زمزمه وار، با سوز با فرياد با سكوت با اشك با ؛آه فقط دعا بود و دعا.
غنچه ها ي «امن يجيب»بود كه شكفته شدوو از آن چهارده گل سوگند متولد مي شد.با دستهاي نياز به دامن چهارده معصوم پاك چنگ انداخته بوديم. آن روزها كه در جبهه بوديم جان را در طبق اخلاص يار مي گذاشتيم و اينك كه دستمان از همه جا كوتاه گشته بود جز سلاح اشك و دعا چيزي نداشتيم وگرنه با همان به ميدان تضرع و نيايش مي آمديم ودر سالهاي با او بودن چند بار تچربه كرده بوديم كه مي توانيم «امن يجيب»خود را بر بالهاي با اشتياق ملائكي كه از آسمان بسوي زمين بال گشوده بودند غلبه دهيم و حالا مي بايست برنامه هاي عادي روزانه نهج البلاغه تفسير اخلاق و هر آنچه را كه در نظام درس او آموخته بوديم كنار بگذارم و تك شماره هاي نفسمان را دعا سازيم . چون مرغكان بال و پر بسته گوشه اي كز مي كرديم و براي حفظ قلب و روحمان اشك مي ريختيم و در دل با خدا عهد مي بستيم . شاخه ها ي نذر لحظه به لحظه جوانه مي داد و «دعاي توسل» ورد زبانمان شده بود و اشك خواب و خوراكمان .
سعي مي كرديم به برادران قصه اضطراب را نگوييم ،اما نگاهمان با دل يار نبودو سرمان را فاش مي كرد؛ حتي بعثيها هم اين را فهميده بودند. كسي حال حرف زدن نداشت؛ يعني حرفي براي گفتن نداشت. همين كه تاريكي بر روشني چيره گشت دلها محزونتر شد؛ اما هر چه بود شب، حسن خود راداشت. آه كه چه لذتي دارد انسان نيمه شب، در تاريكي ، براي يار اشك بريزد و با ياد معشوق درانتظار صبح بنشيند؛ ولي اگر معشوق بيمار باشد، آن وقت انتظار طولاني خواهد بود و شب ، شب يلدا.
«شب عاشقان بيدل، چه شب درازباشد»
هر چه بود آن شب گذشت؛ اما با چه حالي؟
خدا مي داند و بس.با اين كه آن روز خورشيد در آسمان نبود، اما نمي دانم چه طور دانستيم كه شب پايان يافته است. همه به صحن اردوگاه آمديم در صحن مشغول قدم زدن بوديم؛ اما لحظه به لحظه از پاي خسته مان نيروي قدم زدن گرفته مي شد. نگاههابه آسمان خيره مانده بود. هزاران هزار بال ملائك جلوي تابش خورشيد را گرفته بود و بر زمينيان سايه غم مي افكند. هوا باراني بود؛ اما كاش باران هم مي باريد. آناني كه در اسارت با ياد امام روح خود را صيقل داده بودند ، عطر ياس بهشتي را با جان استشمام مي كردند؛ اما ما از آن باغ فقط خار غربت را مي بوييديم. دلها در هاله ماتم نشسته بود. سكوت بود و سكوت. ديگر نمي شد به دل گفت كه بي تابي نكند. روزهاي خوش آزادي پايان يافته بود و لحظات اسارت با شتاب به سويمان مي آمد. در خويشتن خويش غرق گشته و چون بلبلان سرگشته پايان فصل خواندن را نظاره گر بوديم . ناگهان صداي بلند گو كه ا ز پشت سيمهاي خاردار خودنمايي مي كرد بلند شد. همه ي چشمهاو گوشها يكي شد. پيك شوم خبر از راه رسيد.. سكوت شكسته بود. زمين لرزيد. تكيه گاهمان افتاد بيدهاي مجنوني شديم كه از تند باد بزرگترين حادثه تاريخ به لرزه افتاده بوديم . آشنايان ديروزي بوديم كه امروز با هم بيگانه گشته بوديم . بيگانه نه با ديگران، بلكه با خويشتن خويش. درصبح غربت پتك سنگين لحظات بر فرقمان فرود آمد. انچه را كه در طول عمر حاضر نمي شديم لحظه اي به آن بينديشيم، اينك مي بايست در چند لحظه با تمام وجود باور مي كرديم؛ اما مگر مي شد؟!
بغضها شكفته شد. مرثيه و نوحه فضاي اردوگاه را در برگرفت. يتيم شده بوديم و مي بايست خاك اردوگاه را بر سر مي ريختيم. اسارتمان آغاز شده و شاخه اميدمان شكسته بود و از آن بهار جز برگ سبزي از باغبان به يادگار نمانده بود. برگ سبز خاطرات با ا وبودن .ديوارهاي اردوگاه لحظه به لحظه بلندتر مي شد و شعله اشتياق بيشتر و بيشتر از دل دلسوختگان زبانه مي كشيد. روح ديگر شوقي براي ماندن نداشت. سيل اشك ، خاك تبدار زمين اردوگاه را شست و شو مي داد و دل چون كوره اي در قفس تنگ تن مي سوخت . از سرزمين بهار دلمان مرغ مهاجر پر كشيده بود و نگاه پرستو هاي نيم را ه به پروازش خيره ماند بود. همه به او مي انديشيدند، بيگانه و تنها مويه مي كردند. راستي كه چه روزهاي خوشي داشتيم و قدر آن را ندانستيم . چه لذتبخش بودوقتي كه دستهاي سبز نياز را بسوي آسمان بلند مي كرديم و در سجده ي نيمه شب زمزمه مي كرديم :«خدايا! خدايا! تا اتقلاب مهدي خميني را نگهدار»
چه ساعات تلخي بود. پخش نوارهاي مبتذل از طرف بعثيها چون صداي جغد شب گردي بود كه بر ويرانه دل خسته مان آشيانه كرده بود. هنوز زمين اردوگاه از آن زلزله هولناك مي لرزيد. نبود و مي بايست تا ابد غزلهاي فراقي را باهم بخوانيم . وصال دوستان
وصال دوستان روزي ما نيست
بخوان حافظ غزلهاي فراقي
چيزي نگذشت كه صوت دلرباي قرآن ، يك يك دلهاي سوخته را به آسايشگاه كشاند. گفته بوديم چهل روز عزاي عمومي و پانزده روز تعطيل عمومي خواهيم داشت اما مگر بااين چيزها مي شد دل را تسلي داد. سروباغ آشنايمان شكسته بودو بار جدايي چنان بر دلمان سنگيني مي كردكه طاقت را از دل صبورمان ربوده بود.آن روز بود كه با نمام وجود بار جدايي او را بر دوش كشيديم ، اما چه بار طاقت فرساييي:
شكسته سرو باغ آشنايي
چه سنگين است بار اين جدايي
آسايشگاهها را مسجد كرديم و همه قاري قرآن شديم . لحظه ها و ساعتها مي گذشت و ما درد تنهايي را بيشتر حس مي كرديم . آخر چه طور مي توانستيم از دلي كه سالهاي دوري از همگان را فقط به خاطر يك لحظه ديدار او تحمل كرده بود و با او بودن را بربي همه بودن ترجيح داده بود انتظار شكيبايي داشته باشيم؟ دلي كه باور كرده بود ديگر همه بي او شده اند اين دل بود كه مي گفت: «اگر جسم را طاقت شكيبايي است، مرا توان ماندن نيست»
بي همگان بسرشود بي تو بسر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
آن روز بود كه دانستيم بايد خاك نشيني را برگزينيم مگر نه اينكه او عاشق زاغه نشينان و خاك نشينان بود و مگرنه اينكه ما نيز همان خاك نشينان زمانه بوديم كه قلب سنگ هر قدر سخت باشد، اما قطره آب مي تواند در او تأثير بگذارد ، اما باور نمي كرديم تا اينكه آن روز باورمان شد. بعثيهاي سنگدل كه با پخش نوارهاي مبتذل ه پايكوبي پرداخته بودند، ساعاتي بعد به نقش ديگر در آمدند و با پخش نوار قران سعي كردند خود را در صف جماعت عاشق جا بزنند.
آري آن روز گذشت وتنها خدا مي داند كه بردلهاي بيدلان خميني چه گذشت:
دل هر ذره از اين داغ مي سوخت
خدا داند چه بر دلهاي مارفت
روز غربت گذشت و شب هجران فرارسيد. مي دانستيم كه آن شب يك شب نخواهد بود. يك عمر خواهد بود. باور كرده بوديم كه شب ، شب هجران است
شب تاريك هجران است امشب
شب شام غريبان است امشب
سلول تاريك بود. همه جا تاريك بود. تاريك تاريك . در سرزمين غربت ، لباس يتيمي نداشتيم تا بر تن داغدارمان بپوشاني؛ اما شام غريبان تا ابد بر تنمان لباس سياه پوشاند. در ظلمت، كسي ، كسي را نمي ديد . كسي حرفي هم نمي زد؛ اما اين دل داغديده آشنا بود كه مي گفت: «بيا بر شانه ي هم سر گذاريم...» و ما تا صبح كه نفهميديم كي از راه رسيد، سر بر شانه ي هم گذارديم و مويه كرديم . شام غريبان يتيمان پيرمراد بود و ما مريدان دل شكسته ، ناباورانه هنوز به دنبال گل خود مي گشتيم و زمزمه مي كرديم :«گلي گم كرده و مي جويم او را ....» اما نمي دانستيم خاك كدام سرزمين را بايد ببوييم ؟»خاك نينواي ايران يا غمنواي زندان را ؟آه كه در گذشته چه شبهاي خوبي داشتيم ، با اينكه پشتمان از ضربات كابل تاول مي زد، اما هرگز ناله نمي كرديم و ياد او بود كه مرهمي بر زخمها مي شد، و آن شبها به رنجهاي دنيا پوزخند مي زديم .اما اين شب آنچنان تازيانه هاي فراق بر دلمان فرود آمده بود كه تا صبح از درد ناله مي كرديم ومرهم مي طلبيديم.
چه شبهاي خوشي كه هرگز قدر آن را ندانستيم . شبهايي كه بر ديوار قفس تكيه مي زديم و در ظلمت شب به تكيه گاه اميد مي انديشيديم و اينك تكيه گاهمان فرو ريخته بود و ما بي تكيه گاه حيران مانده بوديم .
پتك خاطرات آن روزها بر دلمان فرود مي آمد و كوله بار خاطرات بر پشتمان سنگيني مي كرد. آن روزها كه با هم خاكريز مي ساختيم و گلبوسه هاي او بود كه بر بازوهايمان قدرت مي بخشيد و حالا جز از بوسه هاي او بر دستمان ، چيزي به يادگار نمانده بود. بانگاهمان فرياد مي زديم:
« آنكه بر دست من و بازويم
بوسه مهر و وفا مي زد كو؟
بحر انديشه او در قلبمان موج بر مي داشت آن روزها كه سايه پر مهر پدر بر سرمان بود و ما دستهايمان را بالامي برديم و هم فرياد مي شديم:«روح مني خميني بت شكني خمين»و اينك جماران هم بدون خورشيد مثل اين شب سرد زندان تاريك شده بود. ما بي كساني بوديم كه مي بايست تلخي جام زهر او راتا ابد بچشيم .
خوشا به حالتان دوستان بي وفاي نيمه راه ما. مي دانيم كه شما گوي سبقت را از ما زمينيان ربوددند و يانك در شام غريبان ، پروانه وار بر گرد شمع پير مراد جمع گشته بودند . مي دانستيم انها با اويند. سخن آن برادر اسير حرف دل همه ي ما بود. او مي گفت:«وقتي دوستي از ميانمان به لقاء حق مي پيوست ، مي گفتيم : كاش مي بود و با امام ديدار مي كرد. ليك حال مي گوييم خوشا به حالش كه رفت و چنين روزي را نديد.»
در سوگ نور نشسته بوديم و ظلمت تنهايي را با ذره ذره وجودمان لمس مي كرديم . بيماراني بوديم كه طبيب مي طلبيديم . بي كساني بوديم كه حبيب مي طلبيديم ؛ اما نه طبيبي بود و نه حبيبي»
شب بي او بودن هم گذشت ، وما ديگر انتظار روزرا نمي كشيديم . نگهبانان بعثي كه در اردوگاه بودند تا چند روز مارا با خلوت خود تنها گذاردندو فقط براي آمارگيري از اتاقهاي خود بيرون مي آمدند. آنها سكوت كرده بودندو ديگر بهانه اي براي اذيت و آزار ما نمي يافتند.آخر ما ديوانگان پير مراد بوديم و هر عملي كه از ديوانه سر بزند عيب نيست.
ان روز كه دانستيم بزرگ شده ي دستت ، مخلص ترين شاگردت، به رهبري برگزيده شده، دلهايمان كمي تسلي يافت واز پشت ديوارهاي تاريك سلول ، روزنه اميد به قلبهامان تابيدگرچه مي دانستيم رسم وفاداري اين نبود كه تو با ما كردي اما در انتظار روزي نشستيم كه درهاي قفس گشوده شود و آن وقت ما حديث غربت خود را به يار بگوييم و دست در دست او بيعتي دوباره ببنديم و به او بگوييم كه روز هجرت خورشيد يك روز نبود و بك عمر بود
«عمري گذشت در غم هجران روي دوست»

محمد قاسم خرمي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه