آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۳۷۷
۱۱:۰۰

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

كمر بچه ها شكست




رحلت حضرت امام كمر بچه را شكست. از آن پس، روز خوش نداشتيم ما همه چيز را تحمل مي كرديم ، شلاقها ، زندانها، دوري خانواده و وطن،بي غذايي همه چيز را ، ولي باز هم با شادي در انتظار ديدار امام بوديم. مي گفتيم: به ايران برسيم پاي امام را مي بوسيم، جاي پاي امام را مي بوسيم، برايش درد دل مي كنيم ، درد دلهايش را مي شنويم. مي گفتيم: روي دشمنان امام را كم خواهيم كردو رسوايشان مي كنيم؛ اما... چه شد كه لايق نبوديم.رژيم عراق از خيلي قبل تبليغ مي كرد كه اما بيمار است و دائماً شايعاتي مي ساخت بچه ها ديگر حرفهاي آنان را باور نمي كردند. اين بار هم فكر مي كرديم همان بازي هميشگي است، تا اينكه بچه ها خودشان از راديو شنيدند و باور كردند . اي كاش باز هم اين خبر دروغ بود،كاش مي مرديم و نمي شنيديم. در اين روزها بچه ها معمولاً در حال دعا خواندن بودند ،شبها ، ظهرها، صبحها ،هميشه بعد از نماز مراسم دعا بود. يك مفاتيح در آسايشگاه بود . در اين چند روز آخر عمر با بركت امام هر وقت سراغ مقاتيح مي رفتيم دست كس ديگري بود.
بچه ها روزه مي گرفتند قرآن مي خواندند. اصلاً حال و هواي عجيبي شده بود. بعد از شنيدن خبر عمل كردن امام و موفقيت آن نماز شكر خوانديم و تا روز چهارم براي امام دعا مي خوانديم.
عراقيها مي ترسيدند خبر رحلت را پخش كنند. نمي دانستند پس از آن چه اتفاقي مي افتد. تمام راديو و تلويزيونها خاموش شده بود؛ حتي روزنامه هم نمي آوردند. ما خيلي نگران بوديم، وقتي اين خبر رسيد تعدادي در حال ورزش كردن بوديم، نا بهنگام يك نفر آمد، وقتي خواست بگويد: امام، ديگر نتوانست؛ انگار درجا خشكش زده بود من فهميدم چه شده است . يكي از بچه ها كه عرب بود به عربي گفت:« سرگردان شديم » او زار مي زد و همين طور مي گفت:« سرگردان شديم بخوا، سرگردان شديم»، و از حل رفت. زير بغلهايش را گرفتم واو را به آسايشگاه بردم، آرام آرام بر جمعيت افزوده مي شد.
آسايشگاه تقريباً پر شد ، همه گريه مي كردند. هنوز نمي دانستم چه خبراست . هاج و واج اطرافم را نگاه مي كردم، كه يكدفعه يكي از بچه ها عكس پارچه اي اما م را باز كرد و فرياد كشيد: امام شهيد شد. با ديدن اين صحنه بچه ها سرهايشان را به زمين مي زدند و آه و ناله عجيبي سر مي دادند . آن شب تا صبح همين طور گذشت،هيچ كس چراغي روشن نكرد، بچه ها خاك باغچه ها را مي كندند و برسر خود مي ريختند و تا يكي دو ماه بعد غذاي آنچناني نمي خوردند و به چيزي اشتها نداشتند. در اين بين بچه ها يي هم بودند كه مراقب يك سري ديگر بودند براي اينكه آنها از غم اين حادثه جانكاه از پاي در نيايند. بچه هايي كه در زمينه هاي مختلف كار مي كردند، بعد از اين حادثه ديگر حال قبل را نداشتند. مثلاً روزي يك و نيم ساعت به طور مرتب كلاس « كونك فو» داشتيم و من خودم شش سال «كونك فو» كار بودم،از هزارو دويست نفري كه بوديم پس از جريانات رحلت امام، اين تعداد به چهار صد نفر تقليل پيدا كرد.
يكي از بچه هاي دانشجو به طوري ضعف كرده بود كه لاغر و ضفيف و زرد شده بود . دكترها به او گفته بودند كه تو سرطان خون داري . بعد كه خوب تحقيق كرديم، فهميديم كه بيماري او مربوط به ارتحال امام است....
علي افچنگي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه