حقايق را نگو!

دو نفر بوديم كه اسير شديم . دوستم هر دو پايش تركش خورده بود. به پشت خط كه رسيديم، او را شهيد كردند. من را بردند پيش يكي از افسران كه ظاهراً سرهنگ بود.
آن افسر با غرور روي صندلي نشسته بود و يك سرباز كه حرفهايش را ترجمه مي كرد، مثل سيخ كنارش ايستاده بود.
ــ ببين بچه جان، اگر راست بگويي با تو كاري نداريم
من آن سال تازه وارد پانزده سالگي شده بودم و چون باورم شد كه بايد حقايق را بگويم، تمام سؤالهايي را كه درباره ي زندگي و خانواده ام كرد جواب دادم.
به سؤالهاي سياسي، اجتماعي و ... كه رسيد، احساس كردم با ان سن و سال كم، خوب از پس سؤالهايش برآمده ام :
ــ اوضاع اقتصادي ايران چگونه است؟
ــ با وجود آنكه در محاصره اقتصادي هستيم، خيلي خوب است.
لبخندي زدو پرسيد: -گلوله هايي كه بر سر شما مي ريزيم، كم است يا زياد ؟
گلوله هايي كه بر سر شما مي ريزيم ، كم است يا زياد؟
ــ هر چه باشد نمي تواند ايمان ما را از بين ببرد
ــ تو ديگر چرا امده اي ؟ تو كه بايد مي رفتي كودكستان!
ــ من آمدن به جبها را براي خودم واجب مي دانستم. من آمدم تا دين خودم را به اسلام و مسلمين ادا كنم.
در همين حين ، يك گلوله ايراني خورد نزديك ما و چند نفر از عراقيها كشته شدند.
اين گلوله ايران است، نه؟
بله ! جنگ است و جنگ هم اينها را دارد.
شايد آن جوابهاي صريح تكه تكه شدن سربازان و شجاعت پسركي كه در برابر يك افسر، سرو سينه بالا كشيده بود، حوصله يا برايش نگذاشت كه با صدايي آميخته با خشم كه آهنگ آن بلند تر از آهنگ سؤالهاي قبلي بود گفت:
ــ راستش را بگو! خميني را بيشتر دوست داري يا جناب صدام حسين را ؟
لبخندي زدم و آرام گفتم :
ــ رهبرم را. صدام ، ناخن چيده ي رهبرما هم حساب نمي شود. با عصبانيت از روي صندلي بلند شد، ورقه بازجويي را پاره كرد و با بيرون كشيدن كلتش، گفت :
ــ مي كشمت
هيچ ترسي ندارم. اتفاقاً مدتهاست كه منتظرش هستم.
چشمهايم را بستند و مرا بردند نزديك يك گودال كه از قبل كند شده بود همه چيز آماده بود كه صداي ترمز يك ماشين ورق را برگرداند. چشمم را باز كردند. ديدم يك سرتيپ است. همه افسران و از جمله ان افسر بازجو خبردار ايستادند. سرتيپ آمد كنارم و بااشاره او شروع كرديم به قدم زدن. قدري كه از جمع دور شديم به من گفت:
-لا تقل الحقايق (حقايق را نگو)
گرفتم آن سرتيپ از من، مهر و جانماز خواست. من يك مهر،يك جانماز و يك عكس حضرت امام كه پشت آن ارم سپاه بود، به او دادم.
محمد رضا مظفري