آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۲۸۱
۰۹:۴۲

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

كلام امام




اوايل مهرماه شصت و دو بود، از هر اتاق يك دو نفر براي حفظ رابطه با آقاي .... و همچنين اجراي برنامه هاي مختلف، از طرف بچه ها انتخاب شده بودند. من و جواد هم برنامه هاي زيادي را – كه يكي از آنها انتقال اخبار به اتاق بود- به كمك هم انجام مي داديم.
آن روز بچه ها پيام امام را گرفته بودند؛ پيامي كه فقط يك كلمه اش هاله اي از شادي و نشاط را براي مدتها در اردوگاه به يادگار مي گذاشت و نقل مجلس اسيران عاشق امام مي شد.
ساعت چهار شده بود كه پيام را روي چند تكه كاغذ كيسه سيمان ولايه هايي از مقواي جعبه پودر نوشته بوديم. مسرور و شاد از اينكه تا دقايقي ديگر دل بيش از صد نفررا با نوشته اي كه در زير لباسم پنهان كرده بودم، مملو از شورو نشاط مي كردم. نفهميدم چطوري نيم ساعت آمار سر به زانو، نشسته روي پا تمام شد كه خود را در ميان اتاق يافتم و بر حسب عادت، تمامي چشمها به اميد اينكه بروم سر جاي هميشگي و خبري داغ را برايشان بخوانم، مرا مي پاييد. با اينكه از بچه هاي اتاقمان كاملاً مطمئن بودم، ولي به خاطر هماهنگي با اتاقهاي ديگر ،در يك فرصت مناسب ،مطلب را دادم به احمد تا به عنوان نامه اي رسيده از ايران براي بچه ها بخواند.
به محض اينكه جواد اعلام كرد كه احمد مي خواهد پيام امام را كه توسط نامه به اردوگاه آمده ، بخواند، سرو صدا و هياهو يك مرتبه محو شد، حتي صداي نفس كشيدن هم به سختي شنيده مي شد. گويا بچه ها نفسها را در سينه ها حبس كرده بودند.
احمد شروع كرد.. هر كلمه از پيام كه از دهان احمد خارج مي شد، قطره اشك شوقي را از چشمها مي كشيد بيرون ومي غلتاند روي گونه هاي تكيده. لبخند روي لب همه بچه ها شكفته بود و از چشمهايي كه آرام به نقطه اي بي هدف خيره شده بود، اشك بي امان مي ريخت روي پتوهاي زير پايشان .

حميد محمدي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه