بازجويـي

در روز 4/12/1362 ــ يك روزاز عمليات خيبرـــ حدود بيست وپنج نفرازما را دست بسته داخل آيفايي انداختند وبه طرف بصره به حركت درآوردند.در ميان ما تعداد بيشتري به شدت زخمي بودند. چند نفرپا يا دستشان قطع شده بود. كف آيفا خون راه افتاده بود. صحنه عجيبي به نظرمي آمد. نـاله وشيون از مجروحين بلند بود، ولي كسي فريادرس نبود. دوسربازمزدور بعثي كنار درعقب آيفا ايستاده بودند. دقايقي بعد ازحركت يكي ازآنها نگاه مرموزانه اي به من كه ازهمه كوچكتر بودم انداخت. آخرمن حدود شانزده سال بيشتر نداشتيم. آن سرباز بعثي ناگهان به من گفت،«آهاي مجوس» وبا لهجه عربي فحشي رابه نفهمي زدم وسرم را پايين انداخته حرفي نمي زدم. سرباز خيلي عصباني شد. كنار اولين پاسگاه نزديك بصره، آيفا براي چند لحظه توقف كرد. آن سرباز لعنتي به سربازان پايين چيزي به عربي گفت. آنها ازآيفا بالا آمدند وخطاب به من گفتند.
«لعل اهنا» «يعني بيا اينجا.» من بلند شدم و به جلوي ماشين آمدم. با دست بسته ازماشين پايينم انداختند. يكي ازسربازها كه دژبان آن پاسگاه بود با قنداق اسلحه اش محكم توي شكمم زد ودو سرباز ديگر مرا كشان كشان داخل پاسگاه وازآنجا داخل اتاق فرماندهي بردند.
درآن اتاق، فرمانده سپاه سوم عراق پشت ميزي نشسته وابروهايش راتو هم فروبرده بود وكنار او شخص مترجمي با لباس پلنگي نشسته بود. مترجم به من گفت:«بنشين». من روي زمين در جلو ميز فرمانده به حالت دوزانو نشستم. روي ميز يك عدد كلت و يك وسيله برقي به شكل ميله اي به طول چهل سانتيمتر به برق وصل شده بود.
شخص مترجم خطاب به من گفت: اين فرمانده سپاه سوم است هرسئوالي كه كرد بايد راستش را بگويي. اگرراست گفتي به تونان وآب مي دهيم واگردروغ گفتي با اين وسيله تورا شكنجه خواهيم كرد. من سرم رابالا گرفته سينه را سپـركردم وجلوي فرمانده آماده جوابگويي شدم. اولين سئوالات درمورد مشخصاتم بود ازجمله نام ونام لشگر ونام گردان وغيره. بعد ازآن سئوال كرد، حرفه ات درجبهه چي بود؟
گفتم: قناسه چي. ناگهان با گفتن اين كلمه صورت فرمانده قرمز شد وگفت: اكثرمن مقاتلينا قتلوا بالقناسه. كم جنود قتلت بالقناسه؟ يعني بيشتر رزمندگان ما با قناسه كشته شده اند چند نفرسرباز رابا قناسه كشتي؟ من كه ديدم هوا خيلي ابري شد وممكن است خطري بزرگ تهديـدم كند پزخندي مسخـره آميز زدم و گفتم: راستش تاريك بود ونديدم چند تا را كشتم. فرمانده كه اعصابش خيلي خردشده بود فرياد زد: چرا درآيفا فحش به خميني ندادي؟ با خونسردي جوابش را دادم:
هركس رهبرش رادوست دارد، شما رهبرتون رادوست داريد، ما هم رهبرمون را دوست داريم. درهمين موقع فرياد زد ساكت شو واز پشت ميز بلند شد. درحالي كه قرقر مي كرد آن وسيله برقي را از روي ميز برداشت وبه طرف من آمد. من بدون هيچ عكس العملي ساكت نشسته بودم. افسرعراقي ازپشت سرمن آن وسيله راكه بعدها فهميدم شوك الكتريكي بوده سه باربه چانه ي من گذاشت. دفعه اول و دوم به شدت لرزيدم ودفعه سوم ديگر نفهميدم چه شد. بعد ازچند دقيقه كه به خودآمدم دو سرباز مرا كشان كشان به بيرون بردند ودركف آيفايي انداختند وچند لحظه بعد آيفا به حركت درامد تا به بصره رسيد.
مهدي قرباني