آن ديدار فراموش نشدني

گر به همه عمر خويش با تو بر آرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
بيست و هشتم مهر 63 بود كه به آغوش ملت باز گشتم .دو روز را در تهران به صورت قرنطينه گذرانديم . شب اول كه در بيمارستان قرنطينه بوديم نماينده نخست وزير وقت جناب آقاي مهندس موسوي به ديدار ما آمد و اظهار داشت پس از قرنطينه بري ملاقات با امام و مسئولين كشور آماده باشيد. بهترين وعده و خبري كه در عمرم مي شنيدم همين خبر بود. سالها آرزوي ديدار امام را در دل داشتم. ان روز روزي بود كه اين آرزو محقق مي شد. اول آبانماه بود،صبح حدود ساعت 20/8 به محضر مباركش مشرف شدم. جماران فضايي عطرآگين داشت و مالامال از صفاي وجود روح الله بود. هنگام ورودم به اتاق امام روي كاناپه نشسته و مشغول مطالعه روزنامه بودند. وقتي وارد شدم روزنامه را تا زدند و عينكشان را درآورده كنار گذاشتند. با دنيايي از احساس و شوق و شعف ، سبكبال وارد اتاق شدم، دست مباركشان را گرفته به نيابت از كليه اسراي عزيز بوسه زدم و براي بار دوم و سوم اشاره فرمودند، تا كنارشان بنشينم. لحظات لحظات روحاني بود گرچه هيچگاه تكرار نخواهد شد؛ اما خاطره آنچنان در وجودم نقش بسته كه هيچگاه فراموش نخواهد شد.
با امام در اتاق تنها بوديم، آرزويم اين بود كه حديث عشق ومعرفت برايم بخواند. احساسم اين بود كه هر چه توفيق و سعادت است در آن منزل محقري كه ريشه در ملكوت و سر به عرش دارد يكجا جمع شده و من شاهد زنده ي اين همه نيكبختي بودم كه لمعه اي از آن را در آن روز احساس كردم. مختصري از وضعيت اسراء به عرض مباركشان رساندم . امام در طول صحبت من سرشان را پايين انداخته بودند و به يك نقطه خيره شده بودند. نه سخني مي گفتند و نه حركتي مي كردند. پس از گزارش مختصر من در همان حالتي كه وصف كردم براي كليه اسرا. و نيز براي خود من دعا فرمودند. ازآن كلبه سراسر نور با وجود بارقه اي از نور دل نمي كندم.
برخورد امام آنقدر صميمي و مهربان و دلنشين بود كه گويي سالها منتظر من بودند. درك محضرش آنقدر شيرين بود كه دوست داشتم بگويم:« بگذاريد براي هميشه در كنارتان باشم » موقع خداحافظي بوسه اي از صميم قلب بر دست ايشان زدم . در اين هنگام متوجه شدم كه امام به اطافشان نگاه مي كنند تا هديه اي به من بدهد چيزي نيافتند جز راديويي كه با آن اخبار گوش مي دادند.همان را به من هديه كردند. اثر دستان لطيفش بر آن پاره آهن آن را پاره اي از نور تبديل كرده بود. از محضرشان مرخص شدم در حالي كه دلم را در آن اتاق محقر و نوراني باقي گذاشتم.
رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل
عليرضا رحيمي