شفـا

آن روز من به واسطه ي كتكهايي كه چند روز قبل خورده بودم و صحنه هايي كه مشاهده كرده بودم، بسيار بد حال شدم و حدود چهل درجه تب داشتم ، با اين حال در بهشت زهرا مشغول دفن و شستشوي اجساد بوديم كه ناگهان گارد حمله كردو مردم هم از ترس به داخل ساختمان غسّالخانه هجوم اوردند؛ نا گفته نماند كه كف غسّالخانه را حدود نيم متر اب فراگرفته بود،چرا كه مردم مشغول غسل دادن اجساد بودند، اين آب خيلي كثيف و بدبو بود.من هم تا سيل جمعيت داخل غسّالخانه شدم و در آنجا با توجه به اينكه بيمار هم بودم و تب داشتم، به زير دست و پاي جمعيت افتادم و آب كثيف كف غسالخانه، داخل ريه هايم شد. حدو د يك ربع ساعت، كف غسالخانه بيهوش بودم ،ولي صداهاي اطراف را مي شنيدم. پس از پانزده دقيقه ، جمعيت متوجه من شدند و مرا از زمين بلند كرده و به بيمارستان رساندندو در بيمارستان حدود سه ماه بيهوش بودم، به واسطه ي آب كثيفي كه داخل ريه هايم شده بود،سل گرفتم و حدو يك چهارم ريه هايم را چرك فرا گرفته بود و ناقص شد.
حدود يك سال در بيمارستان بستري بودم،با ذكر اين نكته كه بعد از هشت ماه كه در بيمارستان دارآباد سابق بستري بودم، پزشكان از بهبودي من قطع اميد كردندو به مادرم جواب دادند كه پسر شما ديگر خوب نمي شود و بايد او را اطاق ايزوله بيريم در اطاق ايزوله از بيماراني كه ناراحتي خطرناكي دارند، نگهداري مي شود ان روز را هرگز فراموش نمي كنم؛ مادرم جلوي دكتر بسيار گريه كرد. بعد از تمام گريه ها و ناله ها، ناگهان مادرم مكث كردو بلند فرياد زد؛؛« اي خميني پسر من در راه تو به اين بلا گرفتار شده و من شفاي پسرم را از تو مي خواهم» و بعد ا ز بيمارستان خارج شد.
پانزده روز بعد، مادرم يك روز به بيمارستان تلفن زد و گفت: موسي تو ديگر خوب شده اي و بايد مرخص شوي . در كمال ناباوري گفتم؛ چطور چنين چيزي ممكن است و او جوات داد: ديشب امام خميني را خواب ديدم كه در دفتر كاري نشسته و جلويش پر از پرونده بود و مردم يكي يكي وارد مي شدند و امام به كارهايشان رسيدگي مي كرد. بعد از مدتي امام صدا زد، مادر موسي كيست؟ و من جواب دادم كه اينجا هستم و بعد امام به من گفت، شما برو پسرت را بردار و به خانه بياور؛ ولي من گفتم كه پسر من مريض است و دكترها قطع اميد كرده اند، در جواب امام به مادرم گفته بود: تو مگر پسرت را از من نخواسته بودي ، شفاي اورا گرفتم.
بعد، اين جريان را مادرم با دكترها در ميان گذاشت و به اصرار مادرم يك بار ديگر از من عكس گرفتند و در كمال تعجب ديدند كه هيچ گونه چركي در ريه هاي من وجود ندارد و كاملاً سالم هستند.
پزشكان باور نمي كردند و رئيس بيمارستان داراباد كميسيون تشكيل داد.حدود 15 الي 20 عكس از سينه هاي من برداشتند و همه ي عكسها حكايت از سلامت ريه هاي من داشتند و بالاخره دكترها به اين نتبجه رسيدند كه من بهبود يافته ام . من در همانجا قسم ياد كردم كه اگر كاملاً بهبود يابم، تا پاي جان براي انقلاب و امام واسلام خدمت كنم وهمين مسئله يك رابطه ي عاطفي و قلبي بين من و امام برقرار ساخت. البته من نذر كردم كه پس از بهبودي كامل، به خدمت امام برسم و يك عمامه براي ايشان ببرم، اتفاقاً روزي كه ما براي ديدار امام به سمت جماران حركت مي كرديم، مصادف بود با هفتم تير و شهادت شهيد بهشتي و72 تن از ياران با وفاي امام و ملاقات ما با امام بنا به دليل فوق به هم خورد و من موفق به زيارت ايشان نشدم.
پس از ترخيص از بيمارستان، دكترها به من گفته بودند كه بايد يك سال تمام استراحت كنيد؛ ولي من بعد از گذشت شش ماه متوجه شدم كه از نظربدني كاملا سالم هستم وشايد باور نكنيد كه قدرت وتوان بدني من دوبرابر گذشته شده بود؛ به طوري كه بعدها درعمليات بستان درسال 60 من هم موشك ار.پي.جي حمل مي كردم وهم اسلحه كلاشينكف بسيار هم پياده روي مي كردم وابداً هم ضعف يا خستگي درخود احساس نمي كردم.