آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۱۸۴
۰۶:۴۳

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

اتوي داغ




اسمش « سيد موسوي » بود و ما او را به همين اسم مي شناختيم. مدت يك ماه از اسارت ما مي گذشت. سيد در اين مدت هميشه دعاي كميل مي خواند. نماز را هم به جماعت برپا مي كرد. براي بچه ها مسائل ديني را توضيح ميداد. صبورو سنگين بود.
سيد را براي بازجويي بيشتر به استخبارات » بغداد بردند. با رفتن او تمام اسرا اعتصاب غذا كردند. .قتي عراقيها به خواسته هاي بچه ها كه آزادي سيد بود ترتيب اثر ندادند، شورش كردند. عراقيها مجبورشدند او را برگردانند؛ اما چه برگشتي! بدنش در زير شكنجه ها سياه شده بود. با اين حال او نه به سئوالشان جواب درستي داده بود و نه به خواسته هاي آنها براي جاسوسي پاسخ مثبت.
بعد از چندين روز كه آثار جراحت از بدن او پاك شد، چند درجه دار مقام بالاي اردوگاه آمدند براي آمار شب. باز او را از بين بچه ها بيرون كشيدند و دستور دادند ده بار بنشيند و بلند شود و بر درجه دار هستيد و سوگند هم ياد كرده ايد، شما به صدام – رهبرتان- توهين كنيد تا من هم به رهبر خود توهين كنم!»
هفت نفر عراقي با كابل او را زير كتك گرفتند. آنقدركه بدنش سياه شد و پوستش كنده شد؛ اما او مقاومت كرد و بر عليه امام شعارنداد. او را به پشت خواباندند و بر پشتش اتوي داغ كشيدند؛ ولي او باز هم شعار نداد. تا اينكه سيد فهميد عراقيها ، شعار دادن را بهانه كرده اند و مي خواهند او را از بين ببرند . سر خود را به سوي عراقيها برگرداند و گفت :« مرگ بر پدرم-خميني-!»
اين سيد بزرگوار حاضر شد به پدر خود توهين كند، ولي به رهبر خود توهين نكند. ولي به رهبر خود توهين نكند. عراقيها معني شعار او را نفهميدند و خيال كردند كه او به امام توهين كرده است. او را به بند برگراندند و به بچه ها اعلام كردند كه هيچ كس جق ندارد با سيد صحبت كند، يا پهلوي او بنشيند ؛ ولي بچه ها در عين اينكه صحبت كند، يا پهلوي او بنشيند؛ ولي بچه ها در عين اينكه صحبت با سيد ممنوع بود و با وجود شكنجه و آزار ،با او درد دل و صحبت مي كردند. كم كم وضع بدني او خوب شد ودرجه داران عراقي هم نتوانستند حرفي را كه مي خواستند ، از او بشنوند
داوود اطاعت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه