آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۱۸۱
۰۶:۴۱

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

تونل مرگ




روزي كه به اتفاق چهل و نه نفر ديگر از اردوگاه رماديه 7 به موصل كمپ 1 برده شديم .شب هنگام بود كه به محل جديد رسيده و دشمن بدون اينكه ما را بشناسد همه را به داخل اتاقها فرستاد.
صبح روز بعد بعثيها تاره متوجه شدند كه ديشب پنجاه نفر را چرا آرام به زندان فرستاده اند؛ مي بايست از آنان با شلاق و باتوم پذيرايي كرد. لهذا سوت به صدا درآمد و همه آن جمع را به درون آسايشگاه ها فرستادند جايگاهي كه محل شكنجه آنها بود. وقتي كه وارد آسايشگاه شديم يك ستوانيار بعثي به اتفاق تعدادي سرباز كابل به دست وارد شدند.
ستوانيار آدم بسيار پستي بود و معروف به ‹ افسر والله العلي العظيم خمس اعدام› بود. اين شعار هميشگي وي به حساب مي آمد و مي گفت :پنج تا پنج تا شما را اعدام مي كنم.
دردرون آسايشگاه كانال بزرگي بود بنام ‹ تونل مرگ› آنجا محل شكنجه ما بود. سربازان به دستور ستوانيار بعثي به ما گفتند كه بايد به حضرت امام اهانت كنيد.همين كه اين دستور به يكي از افراد ما داده مي شد، آن فرد به پاي خودش به درون «تونل بزرگ ميرفت .اين حركت خود بيانگر اين حقيقت بود كه ما شكنجه را مي پذيريم « اما اهانت به رهبرمان را هرگز قبول نخواهيم كرد.»
خدا شاهد است كه در آن روز يكي از اين پنجاه نفر حتي يك بار التماس نكرد كه اي دشمن! مرا عفو كن. حتي يك نفر را نياوردند كه به طرف كانال ببرند؛ خود فرد به درون تونل مي رفت وشكنجه را مي پذيرفت و لب باز نمي كرد! همين كه به فرد گفته مي شد: «سب الامام او با پاي خود به طرف كانال به راه مي افتاد واين حركت براي ما درآنجا قبل از تأثر لذت داشت.
تعدادي را كه شكنجه كردند، نوبت به من رسيد ولي يك مرتبه متوجه شدم كه به من گفته شد: ابوترابي تو برو كنارهمه خيال كردند كه مرا بخشيده اند . من هم تصور كردم كه قضيه چيز ديگري است و آنها با اين حركت قصد تفرقه بين ما را دارند. به هر حال از موضوع ناراحت شدم و در همان ناراحتي خوشحال بودم كه برادران عزيزمان اينگونه پايمردي مي نمايند.
نوبت به يكي از پاسداران عزيز به نام سيد كمال معنوي رسيد خيلي ريز بود؛ تمام سربازان با كابل به جانش افتادند. آنقدر او را زدند كه بي هوش بر روي زمين افتاد در اين هنگام كه يكي از سربازان به فرمانده شان گفت: سيدي هذا شقي!اين ازلاتهاست!
فرمانده : چطور!
سرباز: در اردوگاه رماديه هنگامي كه خواستيم آنان را بزنيم وي با تيغ به سربازها حمله كرد!
فرمانده : عجب! بياوريدش.
درد شكنجه طاقت را از او گرفته بود و ديگر توان حركت نداشت لهذا سربازان عراقي به طرفش حمله ور شده و او را آوردند و ديگر باز وحشيانه به طرفش هجوم بردند. ده تا ده تا كابل بود كه بر روي سرش فرود مي آمد و سينه و صورتش را مي آزرد.
بعد از اين همه شكنجه به او گفته شد:« سب الامام » و باز راضي به اين خلاف نشد و چون ديد عذاب سخت تر شد قرآن را به بغل گرفت و به قرآن پناه برد. در اينجا بود كه با ياري خداوند سنوانيار دستور داد چون به قرآن پناه شد رهايش كنيد ولي هرگز از آن دلير مرد سخ خلافي شنيده نشد. بعد از آقاي معنوي نوبت به من رسيد و ستوانيار بعثي گفت: حالا ابوترابي تو بيا! و دستو داد: به اين پنج تا پنج تا بزنيد. جلادان شروع به زدن نمودند، بدنم پر از خون شده بود كه آنها از ترس مردنم ، رهايم كردند.
حجت الاسلام ابوترابي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه