آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۱۲۱
۰۵:۳۳

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

وحشت عراقي و خنده هاي آن شبِ زندان




در وزارت دفاع يكي از سربازان منقضي خدمت سال 57 از استان فارس به نام آقا ماشاء الله هم بود كه پايان خدمتش را گرفته بود و به عنوان بسيجي خدمت مي كرد.
او در ميمك به اسارت دشمن درآمده بود، بدين صورت كه رزمندگان اسلام حمله اي داشتند و منطقه اي را از دشمن گرفتند و دوربين ديدباني كه آنجا نصب شده بود، به دست توانمند بسيجيان اسلام به غنيمت گرفته شد. دشمن مي خواست در آن منطقه پاتكي داشته باشد.
بعد از مدتي فقط يك نفر مانده بود و او نيز ماشاء الله بود كه وقتي ديده بود در محاصره است، خود را از بالاي صخره به پايين پرت كرده بود و بر اثر ارتفاع زياد، يكي از پاهايش از مچ شكسته يا در رفته بود. زير صخره با آن پاي شكسته و بدن مجروح مدت سه روز خود را مخفي مي كند، مجبور مي شود براي رفع تشنگي از ادرار خودش استفاده كند و بعد كه به اسارت درآمده بود بر اثر ضرب و شتم، مختصر رمقي هم كه داشت از دست داده بود.
او را آوردند و در سلول مجاور ما انداختند. به قول ما ايراني ها ناي حرف زدن و ناله كردن هم نداشت.
همان شب حدود ساعت 12:30 يكي از افسران بعثي را براي چند ساعتي به خاطر اينكه تنبيهش كنند درون سلول انداختند.
حدوداً ساعت يك نيمه شب بود كه افسر عراقي زنداني، از دست ايراني ها فرياد مي زد و مي گفت: مرا نجات بدهيد. اين پاسدار ايراني مرا امشب خفه مي كند و نمي گذارد من امشب تا صبح زنده بمانم.
ما چند نفري هم كه در سلول كناري بوديم، از خنده شب بسيار خوبي داشتيم. آنقدر اين سخن براي ما جالب بود و براي دشمن مايه ي آبروريزي، كه نگهبان زندان كه درجه داري بود از بچه هاي بغداد، مي آمد و آهسته كنار سلول پشت به آن افسر بعثي فحش مي داد و مي گفت: "فلان فلان شده! اين پايش شكسته و قدرت تكان خوردن ندارد. چرا اين طور مايه ي آبروريزي مي شوي"؟ و مي رفت؛ ولي دو مرتبه افسر عراقي با صداي بلند داد مي زد كه اگر من امشب در اين سلول بمانم، اين ايراني مرا مي كشد.
آخر سر، نگهبان كه اسماعيل نام داشت، به سراغ افسر رفت و مي خواست ساكتش بكند، ناگزير شد سري هم به ما بزند كه مي خنديديم.
او مي گفت: ابوترابي! سربازان و بسيجيان شما در جبهه ها چه كردند كه ترس و دلهره و وحشت، وجود اين افسر بي شعور ما را كه بيش از چهل سال از عمرش گذشته فرا گرفته است!

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه