آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۸۱۱۷
۰۵:۲۸

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

آغاز مأموريتي دشوارتر




در تپه هاي الله اكبر مدت يكسالي بود كه دشمن در مرتفع ترين قلّه ها سنگر گرفته بود و زمين مسطح وسيعي جلوش خالي بود. در ارتفاعات مقابل هم كه حدوداً بيش از هفت كيلومتر با دشمن بعثي تجاوزگر فاصله داشت نيروهاي جمهوري اسلامي از گردان 101 و برادران عزيز پاسدار متعهد در يك قسمت، ما هم با يك گروهي كه مسؤوليت كلي آن را مرحوم شهيد دكتر چمران اين بنده صالح خدا عهده دار بودند، وارد عمل شديم.
با توجه به اينكه مدت يك سال بود كه نه منطقه شناسايي شده بود و نه مجال حركتي بود، ما افتخار پيدا كرديم كه با حدود صد نفر از بين دشمن عبور كنيم و از پشت، با دشمن درگير بشويم تا نيروها بتوانند اين فاصله ي هفت كيلومتر را پيشروي بكنند و خودشان را به نيروهاي دشمن تجاوزگر برسانند.
خدا رحمت كند بنده صالح خدا مرحوم شهيد دكتر چمرا را! ايشان فرمودند: نگران اين هستم كه در اين جريان با مشكلات زيادي رو به روي بشويم و دوست دارم كه بعد از پيروزي در فرستنده ي عراق، شما صحبت بكني.
عرض كردم: ما اينجا شهادتش را به جان مي خريم. براي صحبت كردن در آن فرستنده هم انشاء ا... افراد صالح تر و شايسته تري خواهند بود.
لذا ما با اين گروه روانه ي آن منطقه شديم و ايشان هم با گردان 101 و تيپ خاصي كه آنجا مستقر رود، هماهنگي كردند كه وقتي ما از نيروها عبور كرديم و از پشت با آنها درگير شدم اين ها حركتشان را آغاز كنند.
شب اول، اين هفت كيلومتر را در تاريكي شب، بيش از چهار كيلومتر و نيم تا پنج كيلومترش را گذرانديم. روز دوم بود كه لازم بود يك شناسايي دقيقي براي عبور شب دوم داشته باشيم. لذا سه نفر بوديم كه براي شناسايي مسير عمليّات حركت كرديم. به دعاي خير مرحوم شهيد دكتر چمران و برادران، توانستيم ساعت 2 بعد از ظهر خودمان را به نيروهاي عراقي برسانيم، به طوري كه فاصله ي ما با آنها كمتر از 200 متر بود.
چون جايي براي مخفي شدن نبود، به يكي از برادرها گفتم پشت بوته بزرگي مخفي شود تا ما جلوتر برويم. به او گفتم: اگر عراقي ها ما را ديدند تو با تيراندازي به طرف آنها، كمك كن تا ما فرار كنيم. به او سفارش كردم: اگر ما از اين تپه عبور كرديم شما به هيچ وجه از جايت حركت نكن! از پناهگاني كه داري بيرون نيا! مگر اينكه با اسلحه به تو علامت بدهيم.
ما از اين تپه به صورت خوابيده روي زمين، آهسته بالا رفتيم و همانطور به صورت خزيده به آن سمت تپه كه نيروهاي بعثي تجاوزگر اشتغال كرده بودند، خودمان را رسانديم. بعد از عبور خزيده، آن برادرمان خيال كرد كه پشت تپه اي كه ما از آن عبور كرديم نيرويي نيست؛ بنابراين، از جايش حركت كرد و به حالت عادي و با سرعت به سمت ما آمد كه عراقي ها او را ديدند و رگبار كاليبر 50 به سمت او بسته شد. هنوز دشمن، ما دو نفر را نديده بود. ايشان فكر كرد تيراندازي به سمت ما است. گفتم: به سمت ما نيست. ما به سمت آبراهي رفتيم كه مي شد خود را در آ ن مخفي كرد. من به داخل آبراه پريدم؛ ولي برادري كه همراهم بود از اينكه مبادادشمن ما را ديده باشد، از روي آبراه پريد و رفت. من هم ناگزير از آن پناهگاه بيرون آمدم و به دنبالش رفتم و نفر سوم هم چون فاصله اش از ما زياد بود فرار كرد و به عقب برگشت. عراقي ها ما را به رگبار بستند و براي اسير كردن ما با تانك به طرفمان آمدند.
بعد از چند دقيقه اي كه ما را به رگبار بستند و ما هم با خيزهاي سه ثانيه سعي مي كردم خودمان را به تدريج و آرام آرام دور بكنيم و ديدند كه به ما نمي رسند، تانك را روشن كردند. چون فاصله ي ما با نيروهاي ايران هم بيش از هفت كيلومتر بود.
بالاخره، در بين راه برادري كه همراهمان بود، دستش مجروح شد. ما هم با ايشان خداحافظي كرديم. نزديك بود خودمان را برسانيم به تپه هاي رملي كه آنجا دشمن نمي توانست به ما نزديك بشود.
دشمن به سرعت با تانك رفت و راه آن تپه هاي رملي را به روي ما بست. شايد تصورش مشكل باشد. در اين لحظه براي نجات آن برادري كه افتاده بود ما توسل خاصي به پيشگاه اقدس آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف پيدا كرديم. بعد از اينكه تانك، راه رسيدن به تپه هاي رملي را به روي ما بست، به سمت يك كوهي كه هدفي در آن ديده نمي شد، براي دور شدن از اين تانك در حركت بودم كه بعداز توسل، دو مرتبه برگشتم به سمت همان جاي اولي. تانك، زرهي بود تا آمد دور بزند، با سرعت فرو رفت توي رمل و از حركت باز ايستاد. ديگر، بنده مي توانستم به راحتي خود را به تپه ها برسانم؛ اما طمع ما را گرفت. گفتيم: حالا كه به توجهات آن حضرت شني تانك درآمد و توي رملها فرو رفت ما برويم جاي برادرمان را شناسايي بكنيم كه در تاريكي شب بياييم و او را ببريم.
ظاهراً بلافاصله از داخل تانك تماس گرفتند با مركزشان. يك نفربري كه چرخ هاي لاستيكي داشت، رفت به سمت نيروهاي ايران و از آن طرف به سمت من آمد كه من خيال كنم آن نفربر ايراني است. ما هم كه موضوع را نمي دانستيم، با ديدن آن خوشحال شديم و به جاي اين كه به سمت آن برادرمان برويم به سمت اين رفتيم. به يكي از آنها گفتم: ما دو نفريم. اجازه بده من بروم و او را بياورم. برگشتم، ديدم دو مرتبه ما را صدا كرد.
من با ناراحتي بهش گفتم كه من مي گويم دو نفريم. با سرعت برگشتم به سمت آن برادرمان. ديدم كه نفربر با سرعت به سمت ما نزديك شد. متوجه شدم كه نفربر عراقي است. از چنگ او فرار كردم و خودم را پرت كردم توي يك چاله. خيلي گشتند. تا اينكه سرانجام نفربر آمد بالاي سر من و هرچه گفت بلند شو! ديدم اگر آنجا به تير او از پا در بيايم بهتر از اين است كه به دست آنها به اسارت بيفتم. او هم ترحمش گُل كرد و به جاي اينكه شليك بكند، هرچه به ما گفت بلند شود، بلندشو! بلند نشديم. آمد دست ما را گرفت و كشيد داخل نفربر.1
پس از آن ما را سينه ي ديوار گذاشتند و سربازها آماده آتش شدند. اما بعد از تهديدهاي فراوان، سرانجام دست از سرِ ما برداشتند.
عصر همان روز به العّماره منتقل شديم، در بين راه برادر مجروح، بي حال داخل جيپ افتاده بود. سرباز هم مراقب بود كه با هم صحبت نكنيم. به عنوان گريه كردن، با او شروع به صحبت كردم و گفتم: "مطلبي را كه بيان كردي، سعي كن ديگر تكرار نشود".
او هم واقعاً مردانگي كرد و آنچه را گفته بود، حتي براي يك بارهم تكرار نكرد.
هنگام غروب در العّماره، همان سرهنگ آمد و پس از اذّيت و تهديد، دوباره ما را كنار ديوار گذاشت1 و فرمان آتش داد. "يك" و "دو" را گفت، ولي صبر كرد و "سه" را نگفت و تا فردا صبح به ما مهلت داد. شب به مدرسه اي كه قرنطينه ي اسرا بود، تحويل داده شديم و همان سرهنگ از يك ستوان سوم خواست كه از ما بازجويي كند او به ستوان گفت: " شب نبايد بخوابد و بايد اطلاعات را به ما بدهد".
سرهنگ كه رفت ستوان گفت: "مثل اينكه اهل نمازي، برو وضو بگير و نمازت را بخوان"!
من هم نمازم را خواندم و ديدم كه ماهي پلوي زيادي كه اگر دو نفر هم مي خوردند سير مي شدند، برايم آورد. پشت سرش هم يك ليوان چاي شيرين. صبح زود هم بيدارم كرد و به جاي بازجويي، با چاي و بيسكويت از من پذيرايي كرد. او مقداري زبان فارسي مي دانست و با ما صحبت هايي كرد، بدون اينكه بازجويي در ميان باشد.
ساعت 10 صبح، سرهنگ آمد و آن افسر يك احترام نظامي براي او گذاشت و گفت: از سر شب تا حالا از او بازجويي مي كنم. جز اينكه مي گويد من يك شاگرد بزّاز هستم، چيز ديگري نگفته است و اطلاعاتي هم ندارد".
در نتيجه، سرهنگ از بازجويي بعدي منصرف شد و خود اين افسر، عصر همان روز ما را تا بغداد برد و به وزارت دفاع تحويل داد. (در بين راه به من گفت: من شما را مي شناسم و نجاتت دادم از شما مي خواهم كه براي من دعا كني!)2

________________________________________
1 – پس از اسارت حاج آقا ابوترابي، نيروهايي كه از دور با دوربين صحنه را نظاره مي كردند، چنين پنداشتند كه ايشان به شهادت رسيده است؛ بنابراين مجالس بزرگداشتي در تهران و قزوين برگزار گرديد. امام خميني (ره) پيام تسليتي به پدر بزرگوار ايشان در مجلس شوراي اسلامي، صادر فرمود.
دكتر مصطفي چمران (فرمانده ي جنگ هاي نامنظم، مرثيه اي در شهادت ايشان سرود كه در مطبوعات آن زمان چاپ شد.
حجت الاسلام و المسلمين سيدمحمدحسن ابوترابي (برادر سيدآزادگاه) مي گويد:
وقتي در دي ماه 59 خبر شهادت برادرمان منتشر شد، به اتفاق پدر و بعضي از اعضاي خانواده به محضر امام خميني شرفياب شديم. آن بزرگوار، بسيار صميمانه از ما تفقد كردند و خطاب به والدمان عليه الرحمه فرمدند: "در حقيقت من فرزند خودم را از دست دادم و در اين ماجرا من عزادار هستم".
– در پاييز 67، آن شب كه از زيارت كربلا و نجف بازگشته بوديم و توفيق يارم بود كه جايم در آسايشگاه 2 تكريت 5 كنار حاج آقا باشد و ايشان داشت اين سرگذشت شجاعانه و عارفانه ي خويش را برايم تعريف مي كرد، از حاج آقا پرسيدم: هنگامي كه مي خواستند شما را تيرباران كنند چه حالتي داشتي؟
او با لبخندي ملايم فرمود: "خوشحال بودم كه پس از سالها مبارزه و همراهي با شهيدان بزرگواري همچون شهيد سيد علي اندرزگو، اكنون به آرزوي ديرينه ي خويش مي رسم؛ بنابراين، از افسر عراقي خواستم كه اجازه دهد دو ركعت نماز بخوانم. ايشان اجازه داد. پس از نماز، خدا را شكر كردم كه اين توقيق را نصيبم كرده است.
2 – در پاييز 67 وقتي كه دسته جمعي از اردوگاه تكريت به زيارت كربلا مشرّف شده بوديم. در رواق حرم امام حسين عليه السلام بچّه ها حال عجيبي داشتند و من هم در جمع آنها بودم كه متوجه شدم يك افسر عراقي مرا صدا مي زند. جلو رفتم و از من پرسيد:" ابوترابي! مرا مي شناسي".
در جواب گفتم: "نه". گفت:" من همان افسري هستم كه نه سال پيش جان تو را نجات دادم.
وقتي كه در سال 69 برادران آزاده به ايران بازگشتند، عراقي ها ما را نگه داشتند و به عنوان متهم به قرنطينه بردند. همين افسر مجدداً با يك تيمسار كه دومين افسر سياسي عراق بود در مقابل پانزده اسير ايراني (كه آنجا بوديم) به همراه ده تا پانزده افسر عراقي به ديدن ما آمد و صورت مرا بوسيد و گفت: ما به امام خميني و تمام علاقه مندن ايشان احترام ميگذاريم و امروز مملكت شما به رهبري آيت الله خامنه اي توانست بر ابر قدرتها غلبه كند.
اينجا بود كه متوجه شديم كه او سيدهاشمي و شيعه بوده و نسبت به امام و انقلاب ما علاقه مند است.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه