ممكن است بخواهند از من امتياز بگيرند

ما هر لحظه در انتظار شهادت پدرم بوديم . وقتي تصميم گرفتيم منزلمان را از قلهك به خيابان ايران ببريم و در حال اسباب كشي بوديم ساعاتي پس از مغرب كه صداهاي شبيه به انفجار شنيديم به پاسداري كه همراه من در اسباب كشي بود ولحظاتي دراز كشيده بوديم گفتم فكر مي كنم همه چيز تمام شد و پدرم را شهيدكرده اند.
بعد كه بيرون آمديم و به حزب رفتيم همه چيز را متوجه شديم . واقعاً هر لحظه همه منتظر شهادت ايشان بودند و البته پدرم هم مي دانست و گاهي با صحبتهايي درما ايجاد زمينه مي كرد.
حتي خود ايشان يك بار به من گفت عليرضا مواظب خودت باش چون ممكن است دشمنان من ، تو را گروگان بگيرند تا از من در قبال آزادي تو امتياز بگيرند.