سلام پدر!

سلام پدر!
پيرمرد قد و بالاي ابراهيم را برانداز كرد. با لبخندي كه چشم هاش را ريزتر مي كرد، جواب سلامش را داد. دست هاي زبر كار كرده اش، دست هاي او را محكم توي دست خودش گرفت. ابراهيم هم قد پيرمرد شد و هم قدمش. تا زمين بابا جون كلي حرف براي گفتن داشتند. توي راه، زن هاي ده و بچه ها هم سلام ابراهيم را جواب مي دادند. همه دوستش داشتند.