آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۶۳۱
۲۱:۳۵

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

خواستگاري




بعد از مدت ها آمده بود خانه ي ما. تعجب كرديم. نشسته بود جلوي ما حرف هاي معمولي مي زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم . همه بودند يك كمي ميوه خورد و بلند شد كه برود. فهميده بودم چيزي ميخواهد بگويد كه نمي تواند. بلند كه شد. ما هم باهاش پاشديم تا دم در . هي اصراركرد نياييم . اما رفتيم؛همگي . توي راهرو به من فهماند بيرون منتظرم است . به بهانه ي خريد رفتم بيرون . هنوز سر كوچه ايستاده بود. به من گفت «آقا مهدي را مي شناسي؟ مهدي باكري؟ مي خواد ازت خواستگاري كنه ! بهش چي بگم؟» يك هفته تمام فكر مي كردم . شهردار اروميه بود. از سال پنجاه و يك كه ساواكي ها علي شان را اعدام كرده بودند، اسمشان را شنيده بودم.
خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو كه تا حالا قيافه ش رو نديده اي ، چه جوري مي خواي بگيري؟ شايد كچل باشه.» گفته بود « اون كچله رو هم بالاخره يكي بايد بگيره ديگه !»

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه