كردستان

صلاح الدين بصيري يك شب قبل از شهادتش داشت با خواهرش شوخي ميكرد ، گفتم : شوخي نكن ! گفت : من فردا شب در بيمارستان خواهم بود ، چرا شوخي نكنم ؟ گفتم : چرا بيمارستان ؟ گفت : چون من فردا شهيد ميشوم ، البته همانطور هم شد ، فرداي آن شب صلاح الدين به شهادت رسيد و جسدش را به بيمارستان انتقال دادند . شهيد حميد محمدي از دوستان صميمي و نزديك پسرم بود . حميد حدود دو ماه ، پيش از صلاح الدين شهيد شد . شهادت حميد تأثير عجيبي بر روحيهي او گذاشته بود . به شدت از فراق و دوري حميد اندوهگين بود ، يك روز بر سر مزار حميد گفته بود : من طاقت دوري تو را ندارم ، من هم به دنبال تو خواهم آمد . هميشه يك قرآن كوچك و يك عكس حضرت امام (ره) در جيبش بود ، هنگام شهادت هم ، همراهش بود. ما آنها را از جيبش بيرون نياورديم و با عكس و قرآن دفنش كرديم ، چند روز بعد از شهادت به خوابم آمد و گفت : مادر جان ! چرا ناراحتي ؟ من نمردهام ، من زندهام ، تو نگران نباش !