آخر جنگ ميام

شهيد اسماعيلي از دوستهاي عطا بود كه توي درگيريهاي كردستان با هم بودند. خونه مون هم كنار هم بود. خيلي به هم وابسته بودند. دوسالي از شهادت اسماعيلي گذشته بود. يك روز ديدم عطا مي گه : « ديشب شهيد اسماعيلي آمده بود من رو با خودش ببره ! گفته من اونجا باغهاي پر از درخت انگور دارم. جاي خيلي خوبيه. بيا با هم باشيم ! من نرفتم . گفتم آخر جنگ ميام !»چند روزي به پذيرش قطعنامه مونده بود كه شهيد شد.