آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۵۵۳
۲۱:۳۵

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

يك روز يك تنور




آن روز، روز سختي براي من بود، مادرش درخانه نبود. و او نان پختن را به عهده من گذاشت . اول كه بهانه آوردم ، ولي او نپذيرفت .وقتي ديدم او اصرار به پختن نان توسط من دارد، شرطي را به ميان كشيدم . تو خوب مي دوني كه من تا به حال نان نپخته ام ... به شرطي اين كار را شروع مي كنم كه تو هم كمكم باشي . و او با يك لبخند، رضايت خود را اعلام كرد. خميرگيري به عهده او و چسباندن به ديوار تنور به عهده من . دلهره داشتم ، دلهره از اينكه همه چيز خراب شود. قرار شد تنور را روشن كنم . مقداري هيزم درون تنور ريختم و با يك كبريت ، هيزم ها را آتش زدم . او هم به نازك كردن خمير پرداخت . وقتي به كنار تنور آمد، با تعجب گفت : اين همه هيزم ؟چاره اي نبود، آتش شعله گرفته بود. مجبور بوديم صبر كنيم تا آتش كاملاً جا بيفتد. خمير آماده شده بود. اولين مشت ِ خمير را روي لَپروگذاشتم با دست روي آن كوبيدم تا پخش شود. لَپَرو را برداشتم ، آن را به ديواره تنور نزديك كردم ، رويم را به طرف احمد برگردانده بودم ،حرارت آتش زياد بود. آرام آرام لپرو را به دهانه تنور نزديك كردم .عجب آتش تندي ؟ در يك لحظه احساس كردم نه تنها دستم ، بلكه همه وجودم آتش گرفته . لپرو از دستم رها شد و به درون تنور افتاد.آتش گرفت . زهرا حَواست كجاست . بايد به آتش خيره بشي . مثل مادرم . گفتم كه تا به حال انجام ندادم ... راستش نمي تونم احمد.جلو آمد. يك لپروي ديگر آماده كرد. و خودش به تنهايي شروع به خميرگيري و چسباندن آنها به ديواره تنور كرد. درست يك ساعت طول كشيد تا همه خميرها تمام شدند. حالا اگر مادرم بياد، مي گه عجب عروس هنرمندي ؟ اونوقت مي فهمه كه عروسش مي تونه نان بپزه . اينارو كه من نپختم .... مادر خودش مي فهمه .ـ تو كارت نباشه ، فقط حرفي نزن ... بقيه ا ش با من .نزديكي هاي غروب بود كه مادر شوهرم از سر زمين به خانه آمد.عادتش بود كه با يك بغل هيزم به طرف تنور مي رفت . و آن را روشن مي كرد. گوشه حياط روي پله ها نشسته بودم . تا چشمش به من افتاد گفت ، عروس نازنينم ، يك تشت آب بيار تا خمير بگيرم .احمد كه از اتاق بيرون آمده بود، سريع از پله ها پايين آمد وروبه روي مادر ايستاد. امروز لازم نيست نان بپزي . توي سفره ناني نداريم . امروز زحمت پختن نان رو عروست كشيده .مادر شوهرم نگاهي به من انداخت و هيزم ها را در كنار تنور به زمين گذاشت . به تنهايي ؟و احمد جواب داد: بله مادر، به تنهايي . الهي كه از زندگي خير ببيني . خدا مي دونه امروز چقدر كمرم درد مي كرد. حوصله پختن نان را نداشتم . احمد به همراه مادر به داخل اتاق رفتند. لحظه اي نگذشت كه مادر با يك بغل نان در حالي كه خنده بر لب داشت ، بيرون آمد.براي يك هفته نان پختيد...و دوباره به داخل رفت . احمد به طرف من آمد. كنارم نشست . احمد اگر به علي آباد رفتيم چه ؟ اون موقع همه مي فهمند كه من ..حرفم را قطع كرد و گفت : ناراحت نباش . تا احمد را داري غمي نداشته باش . من خودم اونقدر نان مي پزم كه راه و چاهش ُ ياد بگيري .

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه