آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۵۱۹
۲۱:۳۵

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

تپش‌ِ عطش‌




كنار تابوتت‌زانو زدم‌. همه‌بودند. همه‌. آرام‌خم‌شدم‌و از چهره‌خندانت‌بوسه‌گرفتم‌. خشكي‌عجيبي‌به‌لبانم‌منتقل‌شد. حس‌تشنگي‌سراپاي‌وجودم‌را فراگرفت‌. يكي‌دو تا از دكمه‌هاي‌لباست‌راباز كردم‌. زيرپوشت‌را كه‌سوراخ‌سوراخ‌شده‌بود، بالا زدم‌. تيردرست‌در ميانه ‌قلبت‌نشسته‌بود. دلم‌نيامد كه‌قلبت‌را لمس‌نكنم‌.خم‌شدم‌و از قلب‌خونينت‌بوسه‌گرفتم‌. دوباره‌حس‌تشنگي‌مرااحاطه‌كرد. به‌ لبان‌ترك‌خورده‌ات‌زُل‌زدم‌. باز، حس‌تشنگي‌... كنارتابوتت‌آرام‌ايستادم‌. همه‌منتظر حرف‌زدن‌من‌بودند. مهدي‌تشنه‌است‌. موقع‌شهادت‌لب‌تشنه‌بوده‌...عطر ياسي‌از مشهد برايم‌هديه‌آورده‌بودي‌، به‌همراهم‌بود، آن‌را دادم‌به‌يكي‌از اطرافيان‌: بدن‌تشنه ‌لبم‌ُ عطر ياس‌بزنيد.و بدنت‌معطر شد. بوي‌كبوتران‌حرم‌امام‌رضا (ع‌) را مي‌دادي‌. دريك‌لحظه‌وقتي‌براي‌چندمين‌بار چهره‌ات‌را در نگاهم‌تصوير كردم‌،خنده ‌لبانت‌را ديدم‌. خنده‌اي‌آميخته‌به‌سيراب‌شدن‌.وقتي‌پدرت‌شيشه ‌خالي‌عطر را به‌من‌داد، به‌او گفتم‌: مهدي‌تشنه‌است‌، لبانش‌را عطر بزنيد. زن‌اين‌چه‌ حرفيه‌كه‌مي‌زني‌. به‌خدا بچه‌ام‌تشنه‌شهيد شده‌.و پدرت‌به‌ميانه ‌جمعيت‌رفت‌، شايد حرفم‌را نپذيرفت‌. ولي‌من‌مطمئن‌بودم‌. تا اينكه‌روز بعد از تشييع‌جنازه تو، خواهرت‌، فاطمه‌،به‌سراغ‌من‌آمد. مثل‌اينكه‌خبر خوشي‌داشت‌. قول‌مي‌دي‌ناراحت‌نشي‌؟ـ قول‌مي‌دم‌. مهدي‌را خواب‌ديدم‌. با لباس‌راحتي‌خوابيده‌بود. كنارش‌نشستم‌. بعد از مدّتي‌از خواب‌بيدار شد. كنارم‌نشست‌. حالتي‌خاص‌داشت‌. نوراني‌شده‌بود. از حركاتش‌معلوم‌بود كه‌منتظر آمدن‌من‌بوده‌است‌. رو به‌من‌گفت‌: خوش‌آمدي‌. بعد از مدّتي‌ادامه‌داد:فاطمه‌.... گفتم‌: جانم‌. گفت‌: زبانت‌را بيرون‌بياور. من‌با حالتي‌تعجّب‌آور پرسيدم‌. چرا؟ با خنده‌گفت‌: بگذار روي‌زبان‌من‌چون‌تشنه‌هستم‌. من‌هم‌زبانم‌را روي‌زبانش‌گذاشتم‌و بعد از مدتي‌گفت‌:حالا زبانت‌را بردار، چون‌تشنگي‌ام‌برطرف‌شد. فاطمه‌آن‌روز با تعريف‌اين‌خوابش‌دلم‌را شاد كرد. شادي‌، به‌خاطر اينكه‌تو سيراب‌شده‌بودي‌. و چه‌بوي‌عطر ياسي‌همه‌جاپيچيده‌بود؟

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه