آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۵۱۶
۲۱:۳۵

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

بي‌نشان‌




حضور يك‌گنجشك‌در روبه‌روي‌سنگر در كنار خاكريز توّجه‌همه ‌ما را به‌خود جلب‌كرده‌بود. در زماني‌مشخّص‌با بلندشدن‌صداي‌جيك‌جيكش‌از سنگر بيرون‌مي‌آمديم‌ و به‌تماشاي‌او مي‌نشستيم‌.بيشتر اوقات‌نزديكي‌هاي‌اذان‌ظهر مي‌آمد. همراه‌با اذان‌مي‌خواند.غم‌از صدايش‌مي‌باريد. و بعد از تمام‌شدن‌اذان‌، پرمي‌كشيد ومي‌رفت‌. بچّه‌ها تصميم‌گرفتند هر روز قبل‌از رسيدن‌گنجشك‌مقداري‌نان‌خشك‌خُرد شده‌براي‌او بريزند تا رابطه بهتري‌با اوبرقرار كنند، عجيب‌بود، حالا به‌دفعات‌بيشتري‌به‌همان‌مكان‌مي‌آمد. كم‌كم‌آمدن‌و رفتن‌اين‌گنجشك‌به‌يكي‌از عجايب‌گردان‌ِ ماتبديل‌شده‌بود.امّا آن‌روز، نزديكي‌هاي‌ظهر قبل‌از اينكه‌صداي‌گنجشك‌به‌گوش‌برسد، يكي‌از بچّه‌ها رو به‌من‌كرد و گفت‌: محمّد آمدن‌اين‌گنجشك‌عادي‌نيست‌.منظورت‌چيه‌؟ با خودت‌فكر نكردي‌چرا اين‌گنجشك‌در ساعتي‌مقرّر درمكان‌مشخصّي‌مي‌نشيند و بعد مي‌پرد و مي‌رود؟سخنانش‌مرا به‌فكر فرو برد. يعني‌ممكنه‌پيغامي‌داشته‌باشد؟ امروز ظهر مشخص‌ّ مي‌شه‌...دلم‌گواهي‌اتفاقي‌خاص‌را مي‌داد. گنجشك‌قبل‌از اذان‌از اوج‌آسمان‌به‌روي‌زمين‌فرود آمد. دوباره‌با نوك‌خود، زمين‌را هدف‌قرارداد. آهسته‌آهسته‌به‌او نزديك‌شديم‌. حسي‌عجيب‌ما را به‌طرف‌گنجشك‌مي‌كشاند. كاملاً به‌او نزديك‌شده‌بوديم‌، هنوز مي‌خواند.اذان‌تمام‌شده‌بود. آرام‌پر زد و كمي‌دورتر بر روي‌زمين‌نشست‌. ما رانظاره‌مي‌كرد. بچه‌ها بياييد زمين‌را بكنيم‌.و كندن‌ما شروع‌شد.... خداي‌من‌... در برابر ما سَرِ شهيدي‌كه‌تير به‌جمجمه‌اش‌خورده‌بود، آشكار شد.... و لحظاتي‌بعد جسد به‌خون‌نشسته‌اش‌.... گنجشك‌آن‌روز روي‌سر ما چرخي‌زد و رفت‌وديگر برنگشت‌.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه