او بود و خدا...

آنروز وقتيبهخانهآمد، ما را از تصميميكهگرفتهبود، آگاهكرد.
ــ ميخوامگاو را بفروشم.
هر كاريكهميخواستانجامدهد، اولرضايتما را بدستميآورد. اما كارهايخيريكهانجامميداد، مخفيبود. حتّيبهمانميگفت. منهماينبار نپرسيدمكهچرا ميخواهيگاو را بفروشي.شايد كار خيريدر پيشاست.
برايبرطرفشدنمشكلمردمهر كاريكهاز دستشبرميآمد،انجامميداد. همةمردماو را بهكار راهاندازيميشناختند. آنروزبعد از رضايتما، گاو را فروخت. وقتيبهخانهآمد، خيلي خوشحالبود.
ــ خدا رو شكر با قيمتبالاييخريدند.
چند روز بعد، وقتيكهآخر شببهخانهآمد، ميشد فهميد كهازخوشحاليدر پوستخود نميگنجد.
ــ خيليديرآمدي، دلواپسشدم.
ــ نميشد زودتر بيام.
چايآمادهكردهبودم. همينطور كهچايميريختم، ادامهدادم:
ــ محمد امشبخيليخوشحالي؟
ــ چرا كهنباشم.
ــ مگهطوريشده؟
ــ مگهحتماً بايد طوريبشهكهآدمشاد و خوشحالباشد؟
بهطرفمنآمد تا استكانچايرا بگيرد.
ــ مگهميشهخوشحاليتبيدليلباشه؟...
منتظر ماندمكهحرفشرا ادامهدهد. وقتيمتوجّهشد كهمنمنتظرجواباو هستم، با يككلمه: بگذريم، ميخواستبحثرا عوضكند.
ــ باشهحرفنميزني؟ خبمنمساكتميشم و حرفنميزنم.
و ساكتشدم. و او دوستنداشتكهمنناراحتباشم. اينرابارها گفتهبود. همنميخواستحرفيبزند و هماينكهنميخواستمنناراحتباشم.
ــ راستش، عروسيبودم.
ــ جا خوردم، عروسيبدونِ ما...؟
ــ عروسيكي؟
ــ يكياز دوستان... دعوتخانوادگينبود.
جملةآخر را گفتكهمنناراحتنشوم.
ــ راستشفقطبهتو ميگمو بس.... ميدونيچيه؟.... گاويكهفروختم... خرجعروسيِ امشبشد.... دوستمهيچتويدستوبالشنبود...
آرامشدم. خنديد و گفت:
ــ آرومشدي؟
راستشخيليآرامشدم. خندهبر رويلبانمنهمنقشبست. ازآنشبمهتابي، تصويريزيبا در ذهندارمكههرگز فراموشنخواهمكرد.