اشك شفا

پدرم بيماري سختي گرفته بود. نااميدي بر دل ما حاكم شده بود.حتي دكترهايي كه معالج ايشان بودند، از بهبودي او قطع اميد كرده بودند. آن شب ، همه دور و بَرِ بستر بابا نشسته بوديم . و چه لحظه سختي بود. همه گمان مي كردند كه شب آخري است كه پدر مهمان ماخواهد بود. مهدي گوشه اي از اتاق نشسته بود و زير لب زمزمه مي كرد. وقتي آخر شب فرا رسيد، كم كم همه رفتند. دور و بَرِ پدرخلوت شد. من مانده بودم و پدر. من هم آرام دراز كشيدم و كنار او به خواب رفتم . نيمه هاي شب ، ناگهان با صداي گريه بيدار شدم . آرام نشستم .نگاهي به چهره پدر انداختم . به خواب نازي فرو رفته بود. صدا از اونبود. ولي صداي مناجات آشنا بود. در آن تاريكي شب آرام آرام به طرف صدا حركت كردم . در گوشه تاريك يكي از اتاقها، قامت رشيدمهدي ، در حالي كه قنوت بسته بود، در برابرم ظاهر شد. زارزار گريه مي كرد. صداي زيباي العفوش مرا محو خود كرده بود. در تاريكي شب ، تابش زلال اشكش ديدني بود. او را تماشا مي كردم . تماشاي دريايي لبريز از عشق و محبّت . شنيده بودم كه مهدي نماز شب خوان است ، اما چگونگي آن را نديده بودم .ـ اللهم اشف مرضانا، بالاخص ....وقتي اين جملات دعا، همراه با نام پدر از زبانش جاري شد،ناخودآگاه قطرات اشك ، از گونه هايم لغزيدن گرفت ، ايستاده بود وشفا مي خواست ، شفاي پدر را از خدا... و آن شب براي من چه زيباشده بود. مهدي در خفا مي گريست و من نيز دور از چشم اومي گريستم با صداي اذان صبح ، از خواب بيدار شدم . پدر در بستر نبود. هنوزحركت نكرده بودم كه صداي گرم او مرا به خود آورد. گوشة اتاق، سربر سجاده گذارده بود و اشك مي ريخت . خودم را به او رساندم .ـ بابا شما نبايد حركت كنيد.سرش را آرام از سجده بلند كرد و بعد از سلام نماز رو به من كرد وخيلي آرام گفت : بعد از مدّتي ، امشب نماز ايستاده خواندم ... شما نبايد حركت كنيد. از ديشب نيرويي گرفتم كه نگو... مي تونم بايستم ... ديشب اينجا پر از نور بود...و دوباره پدر به نماز ايستاد. حيرت زده شده بودم . او را در تنهايي خودش رها كردم . از اتاق براي وضو گرفتن بيرون آمدم . در كنارحوض مهدي نشسته بود. تصوير او و ماه در ميانه آب تماشايي شده بود. او از ديشب بيدار مانده بود. پدر درون اتاق نماز مي خواند، ومهدي در نگاه ماه خيره مانده بود و اشك مي ريخت . آن شب مهدي با گريه هايش شفاي پدر را گرفت .معاينه دكترها پاسخ همه چيز بود. هيچ نشانه اي از بيماري دروجود پدر نبود.