زيارت

نزديكي ظهر پنجشنبه ، تنهاي تنها بود. بچّه ها نبودند. بوي غذاهمه جا پيچيده بود. آماده مي شد كه براي نماز به مسجد برود. وضوگرفته بود و زير لب ورد مي گفت . چادرش را از سَرِ جالباسي برمي داردتا برود، امّا با صداي زنگ تلفن از حركت مي ايستد. صداي پي درپي زنگ ، او را به طرف تلفن مي كشاند. گوشي را برمي داردسلام عذرا.صدا خيلي ضعيف بودــ الو... الو...دوباره صدا در گوشي مي پيچدــ سلام عذراگوشي را محكم تر مي گيرد. صدا، آشناست . آشناتر از حضور اوـ تويي ... رضا؟...س َ...سلام ...صداي گرم و آشناي شوهر. از جبهه تماس گرفته بود ـ چطوري ؟ بچّه ها چطورن ؟ــ خوب ِ خوبيم ... تو چطوري ؟... مي گن حمله شده ، راست مي گن ؟حمله ؟ معلوم نيست . محو صداي رضا شده بود."ــ بچّه ها خيلي دلتنگي مي كنند. نمي شه بياي مرخصّي ؟ ـ اگر يك چيزي بگم باورت نمي شه .اشتياِ شنيدن ادامة حرف هايش در او گل مي كند. خبري شده ؟ـ آماده باشيد كه دارم مي آم . بايد اين بار همه با هم به مشهدبريم . با شنيدن اين خبر، گوشة چشم عذرا به اشك مي نشيند. رضامشهد را خيلي دوست مي داشت . قبل از رفتن به جبهه چندين بارمي خواست به مشهد برود، امّا نشده بود.ـ كِي ؟ چند روز ديگه كنارتون هستم .حالا يك قطرة اشك بر روي فرش چكيده بود. باور كنم رضا؟ وسايل سفر رو ببند كه اومدم ... مشهد منتظرمونه ...ر ادامة حرف هاي رضا را نفهميد. سراپاي وجودش به وجدآمده بود. چطوري خداحافظي كرد، خودش هم متوجّه نشد. وقتي كه خبر را به بچه ها گفت ، حال و هواي خانه عوض شد.ـ بابا داره مي آد....همه چيز آماده شده بود. وسايل مورد نياز، غذاي بين راه ... و همه منتظر بودند كه او از راه برسد. آن روز ظهر ذوِ و شوِ بچّه ها براي ديدن پدر بيشتر شده بود. عقربة ساعت ، چهار را نشان مي داد. فقط انتظار. بدچيزي است انتظار. ولي وقتي انتظار به نتيجه برسد، شيرين مي شود. نزديكي هاي غروب بود كه صداي در بلند شد. همه به طرف در دويدند. با باز شدن در، همه ، جا خوردند، پدري وجود نداشت .فقط ، چند نفر آشناي مسافر، به گونه اي غريب ايستاده بودند:ــ اجازه هست ...؟وارد مي شوند. قوم و خويش هاي مشهدي بودند مشهد كجا و اينجا كجا؟ از آقا رضا...با شنيدن اسم رضا، جا مي خورد. نمي داند چه بگويد: از سر وروي آنها غم مي باريد. حتماً... نه ، طوري نشده ...ـ كجا طوري نشده ؟ـ رضا... فقط زخمي شده .با شنيدن كلمة زخمي ، گويا پتكي بر سرش كوبيده باشند.ـ زخمي ؟ يكي از مهمان ها جلو مي آيد و رو به همراهان مي گويد: قرار بود رك و راست حرف بزنيم .به ديوار تكيه داده بود و حركات آنها را تماشا مي كرد.ـ حتماً...سكوت كرده بودند. بچه ها مات و مبهوت آنها را تماشا مي كردند.همه شكسته شده بودند.t قرار بود امروز به مشهد بريم ... گويا خودش زودتر رفت ؟بچّه ها هاج و واج مانده بودند كه چه بگويند. و من چشم به در، تامسافرم براي رفتن به زيارت از راه برسد.