آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۴۹۷
۲۱:۳۴

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

سفر آرزو




از زماني كه با علي رضا آشنا شدم او هميشه به من مي گفت : آرزويم اين است كه شهيد شوم . من هم به او مي گفتم حالا كه جنگ تمام شده . عصر روز پنج شنبه من ، مهلا را به منزل پدرم بردم تا چند روزي آنجا بمانم وخودم را براي امتحانات پايان ترم دانشگاه آماده نمايم . ولي فرداي همان روز آمدو گفت مي خواهم همراه خانواده ام به مشهد بروم . با تعجب گفتم ما كه هنوز چهارماه نمي شود از مشهد برگشته ايم . او گفت آدم هرروز هم به مشهد برود سيرنمي شود. علي رضا علاقه ي خاصي به مشهد داشت . گفتم حالا كه اينطوره من ومهلا هم مي آييم . او گرمي هوا را بهانه كرد كه ما را نَبَرد. ولي هر چه بود همگي ساعت يازده صبح فرداي آن روز در مشهد بوديم و ناهار را در پارك كوه سنگي خورديم . مشهد در ايام عزاداري امام حسين (ع ) شور و حال ديگري داشت . علي رضا شب عاشورا به خانه نيامد و تا صبح در جمع عزاداران حسين (ع ) درصحن حرم به گريه و زاري پرداخت . روز عاشورا ساعت 9 صبح به خانه آمد. پس ازانجام غسل زيارت ، صبحانه مختصري خورد و برادر و خواهرش را از خواب بيداركرد و همه با هم به طرف حرم رفتيم . قرار گذاشتيم ساعت دو بعدازظهر پس از نماز ظهر و عصر در قسمت جلوي صحن جمع شويم و پس از آخرين زيارت به سوي گرمسار حركت كنيم . به عليرضا سفارش كردم كه درست سر ساعت دو حاضر باشد. آن موقع مهلاسه ماه بيشتر نداشت و احتمال داشت مريض شود. علي رضا لبخندي زد و به اتفاقِ برادرش حاج داوود و محمد آقا حركت كردند. من قبل از ساعت 2 بعدازظهر در همان مكاني كه قرار گذاشته بوديم ، به انتظار نشستم . مهلا را روي پاهايم خواباندم و غرِق تماشاي دسته هاي عزاداري شدم . ناگهان صداي مهيبي در فضا طنين انداز شد. از وحشت نيم خيز شدم .مردم مضطرب و پريشان به سمت حرم مي دويدند و مي گفتند در حرم بمب گذاشته اند. با چشماني گريان مهلا را بالاي سرم گرفتم و از ميان سيل خروشان جمعيّت وارد صحن سقّاخانه شدم . لحظه اي به ذهنم خطور كرد مهلا را به كسي بسپارم .امّا ترسيدم آن شخص مهلا را با خود ببرد. براي لحظه اي حاج داوود را بين جمعيت ديدم . هر چه اشاره كردم متوجه من نشد. وقتي از همه جا نااميد شدم با خود گفتم بهتر است برگردم . سر قرارممكن است علي رضا آنجا منتظر ما باشد. مردم با آمبولانس و نيسان و ديگر وسايل مجروحان را از صحن خارج مي كردند. من فقط گريه مي كردم . اعضاي خانواده سر قرار حاضر بودند. امّا ازعلي رضا خبري نبود. پس از مدتي برادر علي رضا خبر آورد كه عليرضا مجروح شده است و او را به تهران منتقل كرده اند. فوري به طرف گرمسار حركت كرديم . در آنجا خبر شهادت علي رضا پخش شده بود. حاج داوود به همه مي گفت كه بدن ِ قطعه قطعه شده برادرش علي رضا را درحرم ديده است . تاريخ در سي ام خرداد سال 73 يك جنايت ديگر منافقين را درسينه ي خود ثبت نمود

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه