آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۴۸۷
۲۱:۳۴

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

عروسي‌




شهيد محمدعلي‌ نمكي‌، از تواضع‌ خاصي‌ برخوردار بود. با بزرگان‌ ارتباط‌داشت‌ و ما نمي‌دانستيم‌ چه‌ مي‌كند. هنگامي‌ در معاونت‌ امور جنگ‌ وزارت‌ راه‌ وترابري‌ خدمت‌ مي‌كرد. هر چه‌ مي‌پرسيديم‌ شما چه‌ كار مي‌كنيد مي‌گفت‌: عمرخويش‌ را تلف‌ مي‌كنم‌.
بعد از شهادت‌ ايشان‌، متوجه‌ شديم‌ نظارت‌ بيش‌ از 500 پناهگاه‌ در سطح‌تهران‌ بزرگ‌ و چندين‌ پروژه‌ي‌ مهم‌ از قبيل‌ ساخت‌ و نظارت‌ انبارهاي‌ وزارت‌ راه‌ وترابري‌ در تهران‌ را به‌ عهده‌ داشته‌ است‌، كه‌ در حال‌ حاضر يكي‌ از انبارها، به‌ نام‌آن‌ شهيد، نامگذاري‌ شده‌ است‌.
از فرزندان‌ ذكور براي‌ پدرمان‌، سه‌ نفر باقي‌ مانده‌ بودند كه‌ شهيد از نظر سنّي‌سومين‌ فرزند بود.
اوايل‌ سال‌ 65 كه‌ چهار، پنج‌ سالي‌ از اتمام‌ خدمت‌ سربازيم‌ مي‌گذشت‌،خانواده‌ و اقوام‌ اصرار داشتند كه‌ در انتخاب‌ همسر تعجيل‌ كنم‌. امّا من‌ به‌ دلايل‌گوناگون‌ از قبيل‌ نداشتن‌ شغل‌ ثابت‌، نداشتن‌ پول‌ براي‌ مراسم‌ عروسي‌ و مقروض‌بودن‌ (به‌ دليل‌ وامي‌ كه‌ براي‌ گاوداري‌ و كشاورزي‌ از بانك‌ گرفته‌ بودم‌، و بر اثرخشكسالي‌ آن‌ را از دست‌ داده‌ بودم‌) و دلايل‌ ديگر زير بار نمي‌رفتم‌. خانواده‌ام‌همه‌ اينها را مي‌دانستند. امّا باز هم‌ مي‌گفتند شما قدم‌ پيش‌ بگذاريد، خداوندبزرگ‌ است‌. وعده‌ مي‌دادند و مرا اميدوار مي‌ساختند. البته‌ نه‌ اينكه‌ كمك‌بلاعوض‌ نمايند بلكه‌ مي‌خواستند وامي‌ به‌ عنوان‌ قرض‌الحسنه‌ در اختيارم‌بگذارند.
بعد از بله‌ گرفتن‌ از خانواده‌ي‌ دختر، فاميلهاي‌ نزديك‌ را به‌ گرگان‌ دعوت‌كرديم‌ و تشريفات‌ لازم‌ انجام‌ شد.
قرار شد فرداي‌ آن‌ روز براي‌ خريد لوازم‌ عروسي‌ برويم‌. در حضور همه‌ اعلام‌كردم‌ هركس‌ مي‌خواهد از نظر مالي‌ و به‌ عنوان‌ قرض‌ به‌ هر ميزان‌ كمك‌ كندزمانش‌ فرا رسيده‌ است‌.
هر كس‌ به‌ دليلي‌ خود را كنار كشيد. حتي‌ عده‌اي‌ شرايطي‌ عنوان‌ كردند كه‌گفتنش‌ شرم‌آور است‌.
در چنين‌ موقعيتي‌ كه‌ همه‌ راه‌ها منتهي‌ به‌ بن‌بست‌ بود و تمام‌ اميدها به‌ يأس‌و نااميدي‌ تبديل‌ مي‌شدند، آرزو كردم‌ كه‌ اي‌ كاش‌ به‌ طناب‌ پوسيده‌ اينها دل‌نمي‌بستم‌.
در همين‌ زمان‌ كه‌ يأس‌ و نااميدي‌ و غم‌ و اندوه‌ و پشيماني‌ وجودم‌ رافرا گرفته‌بود، مشعل‌داري‌ با مشعلي‌ در دست‌ به‌ ياري‌ من‌ شتافت‌. او كسي‌ نبود جز شهيدمحمدعلي‌ نمكي‌. محمدعلي‌ در آن‌ زمان‌ دانشجوي‌ دانشگاه‌ شهيد محمدمنتظري‌ مشهد مقدس‌ بود و درآمدي‌ هم‌ نداشت‌. با اين‌ حال‌ پرسيد: اخوي‌ شمامي‌توانيد هزينه‌ خريد فردا را با موجودي‌ خودت‌ تأمين‌ كني‌ تا من‌ بروم‌ شاهرود وبرگردم‌؟
پاسخ‌ مثبت‌ دادم‌. ايشان‌ به‌ شاهرود رفت‌ و در برگشت‌ مقدار قابل‌ ملاحظه‌اي‌برايم‌ پول‌ آورد.
يكي‌ دو روز بعد از مراسم‌ عروسي‌، با كنجكاوي‌ فراوان‌ دنبال‌ اين‌ بودم‌ تا بدانم‌پول‌ را از چه‌ كسي‌ قرض‌ گرفته‌ است‌. متوجه‌ شدم‌ كه‌ ايثار و گذشت‌ را به‌ كمال‌رسانده‌ است‌. او با فروش‌ دو تخته‌ فرش‌ ماشيني‌ نو كه‌ كل‌ّ سرمايه‌ي‌ وي‌ درزندگي‌ آينده‌اش‌ بود، آن‌ پول‌ را فراهم‌ كرده‌ بود.
با خود عهد كردم‌ تا با ياري‌ خداوند متعال‌ طوري‌ جبران‌ كنم‌ كه‌ شايسته‌ي‌ايشان‌ باشد. امّا من‌ چنين‌ لياقتي‌ نداشتم‌ و آرزوي‌ جبران‌ محبت‌ و ايثار فراموش‌نشدني‌ ايشان‌ را بايد تا آخر عمر در دل‌ داشته‌ باشم‌. با خداي‌ مهربان‌ عهد كردم‌ايثار و خودگذشتگي‌ او را سرلوحه‌ زندگي‌ ناچيز خود قرار دهم‌.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه