وقتش رسيده

شب بود. زير چادر نشسته بوديم، رحف ازدواج شد. همه به هم تعارف مي كردند، هر كس سعي مي كرد ديگري را جلو بيندازد. يكي از برادران گفت:«ننۀ من قاعده اي دارد. مي گويد هر وقت پايت از لحاف آمد بيرون، موقع زن گرفتن است». وقتي اين حرف را مي زد كه علي پرويني فرمانده دسته خوابيده بود و اتفاقاً پايش از زير پتو بيرون افتاده بود. همه خنديدم و يك صدا گفتيم:«با اين حساب وقت ازدواج برادر پرويني است».