سخن چين

يك بي سيم چي داشتيم كه وقتي مي خواستيم او را كفري كنيم مي گفتيم:«برو، تو ديگر حرف نزن، فضول!» ديگري اضافه مي كرد:«سخن چين، هيچ مي داني سخن چين بدبخت هيزم كش است؟» بعد او مي گفت:«خودت چي؟ اگر من فضول هستم تو آنتني! من نباشم كارتان زار است. تو را خدا ببين چه زمانه اي شده، ديگ به ديگ مي گويد رويت سياه!».