آقا آقا

تازه رسيده بوديم سپاه مريوان. آن جا خيلي خشم شب مي زدند. شبي كه رسام و منور زده بودند آمديم بيرون تماشا. از سنگري كه در همسايگي ما بود صداي صلوات مي آمد. از همشهري هاي آموزش نديدۀ خودمان بود. چشم به آسمان دوخته بود و پي در پي صلوات مي فرستاد و مي گفت:«آقا آقا»، بندۀ خدا فكر مي كرد نور امامزاده هاست.