وضو داري

هر كاري مي كرد آخر حرف خودش ار مي زد. آن هايي كه اهل احتياط بودند خيلي از او حساب مي بردند. چون بيشتر اشارات و كناياتش بر مي گشت به آن ها. به خيال خودش مي خواست بگويد شما ديگر زيادي مخلص هستيد! پياده بشويم با هم برويم. مثلاً يك وقت كه با يكي از برادران اهل مطالعه جلسۀ پرسش و پاسخ داشتيم و همه جمع بودند به او گفت:«حاج آقا وضو داريد؟» حاجي، از همه جا بي خبر، با تعجب گفت:«آره، چطور مگر؟» بعد پُررو پُررو گفت:«هيچي، همين جوري. خواستم ببينم با من صحبت مي كنيد وضو داريد يا نه» و حاجي با بزرگواري گفت:«البته. مگر يم شود با وضو با شما صحبت كرد».