مورچۀ لَنگ سر كوه

از آن شرايط «شهردار بيا منو بردار» بود. اما آن جا كجا، چادر كجا. نه آب بود نه آباداني نه گلبانگ مسلماني! از همۀ زندگي فقط يك راه نفس باقي مانده بود كه مي رفت و مي آمد و كاري به كار ما نداشت. فرمانده گروهان كه مي ديد بچه ها از پا افتاده اند به معاونش گفت:«برادر علي! شما آن مورچه را روي كوه مقابل مي بيني؟ الله اكبر به نازم به قدرتت». برادر علي كه دست كمي از او نداشت با تأمل نگاهي كرد و جواب داد:«آره آره. همان كه يك پايش هم ظاهراً لنگ است! لقمۀ بزرگ تر از دهانش برداشته. چه جاني مي كند بيچاره». در نتيجه توجه همۀ بچه ها جلب مي شد و مي خنديدند.