آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۴۴۵۵
۰۷:۵۱

۱۳۸۸/۰۱/۲۵

فعلاً عرفان بالاست




حالا اين بچه ها بودند كه هر كدام چيزي مي گفتند. كسي كه به وقتش امان همه را مي بريد و به خدا مي رساند، عابد و زاهد و بسيار متفكرانه گوشه اي نشسته و دو زانويش را بغل مي گرفت. بچه ها اصلاً دلشان نمي خواست او را به اين حال ببينند، اما كاري بود كه شده بود ديگر. پيدا بود كه حسابي حالش گرفته است. بچه ها خيلي حرف زدند. حرفي نبود كه نزده باشند، با اين وصف او همچنان سنگين و رنگين در عالم خودش بود و اعتنايي هم به آن ها نداشت البته معلوم بود مقاومت مي كند. چون او آدمي نبود كه بلد باشد غصه بخورد براي همين هم بود كه بچه ها دست بردار نبودند. مي خواستند به هر نحوي شده كسي را كه يك عمر آن ها را خندانده بود بخندانند و سر حال بياورند؛ اما قدرتي خدا آن قدر بر خودش تسلط داشت كه انگار نفس هم از او اجازه مي گيرد و بالا و پايين مي رود. ولي بالاخره يكي از همان بچه هاي مثل خودش كاري كرد كه برد؛ به اين نحو كه پا پيش گذاشت و رو به بچه ها كرد و گفت:«هيس! هيچي نگيد، فعلاً عرفان بالاست». به او ابداً اين وصله هاي ناجور نمي چسبيد، پقي زد زير خنده و همه چيز به خوبي و خوشي تمام شد.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه