دستم به دامنت كاري بكن

معلوم بود داداش صيغه ايش هست. از پا و پهلو زخمي سطحي برداشته بود. پاك خودش را باخته بود. مرتب از پشت چشم هاي دوستش گرد و غبار را تميز مي كرد ومي گفت:« دكتر جون، دستم به دامنت، كاري بكن». دوست پزشك يار ما هم كه مشغول شست و شوي محل زخم بود، به جاي اين كه التهاب او را كم كند و بگويد چيزي نيست، سربه سرش مي گذاشت. مي گفت:«اِ ، بَده. دستم به دامنت ديگه چيه. مگه من خانم دكترم». او دوباره پايش را زمين مي كوبيد كه:«دكتر شوخي نكن» و دكتر درجوابش مي گفت:«مرد مؤمن تو شوخي مي كني. چيزي بگو كه بشود؛ من كه دامن ندارم». او كه ديگر به حال خودش نبود با عصبانيت گفت:«چه مي دونم؛ به هر كجا، به شلوارت، به كمربندت، به فانوسقه ات، به همه جات».