حالا مي فهمم دنيا دست كيه

توالت رفتن و آمدن بچه ها هم بعضي وقت ها حكايتي داشت. از وقتي مي رفتند تا موقعي كه برمي گشتند و مي نشستند چه خودشان و چه ديگران كلي كلمات قد و نيم قد مي تراشيدند. خود شخص وقتي سري سبك كرده بر مي گشت مي گفت:«زندگي حالا چقدر زيباست». مي گفتيم :« وجدانت راحت شد» مي گفت:«تازه حالا مي فهمم دنيا دست كيه » يا «حالا مي فهمم دنيا چقدر بي ارزش است». مي گفتيم :«واقعاً چشمات باز شد، راستي راستي كه زندگي را معناي دوباره بخشيدي!».