تب جنگ

بدا به حال كسي كه مريض مي شد و از پا مي افتاد. بيچاره اش مي كردند. دورش مي نشستند و هر كس چيزي بارش مي كرد. يكي مي گفت:«مريش مرخصي است». ديگري مي گفت:«تبش تب جنگ است». آن يكي مي گفت:«نه بابا براي من تب كرده». ديگري اضافه مي كرد:«تب صبحگاه است. تب 21 است» بعد ادامه مي داد:«بلند شو بابا هيچ كاري نمي خواهيم بكني بلند شو بساطت را جمع كن».