آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۴۳۲۰
۱۰:۲۰

۱۳۸۸/۰۱/۲۴

ببين ببين




هر وقت آدم ياد حرف هايش مي افتاد بي اختيار خنده اش مي گرفت، كه اگر كسي نمي دانست قضيه چيست، با خودش م يگفت:«خدا شفاش بده، احتمالاً كم و كسر داره». يكي از كارهايش كه خوب يادم هست ـ از آن روزهايي كه هنوز او را نمي شناختم و آن اين بود كه وقتي مي ديد بچه ها زيادي سرشان به كار خودشان گرم است، مي آمد و در حالي كه به ظاهر اعتنايي هم به ديگران نداشت به نقطه اي خيره مي شد و مي گفت:«ببين .... ببين!» همه بر مي گشتند و او در ادامه در حالي كه يك دستش را هم به سينه اش مي زد مي گفت:«ببين حال پريشانم. ببين حال پريشانم، حسين جانم، حسين جانم».

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه