اگر ما را نديديد، خوب نديديد ديگر

لحظات جدايي بود؛ وقت حلاليت طلبيدن و قول شفاعت گرفتن از هم. چشم هاي همه كاسۀ خون شده بود. هر چه بود اشك بود و آه بود و دل كندن و بريدن رشته محبت. فرمانده گردان بچه هايش را جمع كرده بود و از روزها و شب هاي خوب و خوش با هم بودن مي گفت. از تلخي ها و شيريني ها و كساني كه حالا در ميانشان نبودند. چيزي به حركت باقي نمانده بود. همه آماده بودند تا به اشاره اي منفجر بشوند و اين دم آخر عقدۀ دل را بگشايند. موقع شيون آموختن نبود. حرف به آخر رسيده بود؛ فرمانده گردان گفت:«خوب ديگه برادرا اگه ما را ندين» (به جاي حلال كنند) گفت:«اگر ما را نديدن ... خوب نديدن ديگه»!