قدر عافيت

خودمان خواستيم كه بيايد گردان ما، اما چه مي دانستيم اين طوري مي شود. كوچك و بزرگ از دستش به ستوه آمده بودند. ماشاءالله وقتي برمي خاست و لب به سخن مي گشود؛ نشاندنش كار خود آقا بود. البته بچه ها هم تلافي مي كردند، نه اين كه بنشينند و به حرف هايش گوش بدهند. از چند نفر اول در صف جلو كه بگذريم بقيه اسماً در جلسه حضور داشتند، يكي با قيچي ريش و سبيلش را مرتب مي كرد، ديگري مشغول نوشتن مشخصات رزمي رفيقش روي پيراهن او بود و آن يكي، دو لپي چيزي مي خورد؛ ما هم داشتيم راجع بع طولاني شدن سخنراني با هم پچ پچ مي كرديم. در همين لحظه، او برادري را از جمع ما به اسم صدا زد و گفت:«معلوم است آن جا چه خبر است، قصۀ حسين كُرد تعريف مي كنيد؟» رفيق ما كه در حاضر جوابي ثاني نداشت گفت:« نه حاج آقا، داشتيم مي گفتيم قدر عافيت كسي داند كه به چنين سخنراني گرفتار آيد».