خمپاره

از عمليات كه بر مي گشتيم، خسته و مانده؛ حتي حال خنديدن هم نداشتيم اما بعضي ها كاري با اين كارها نداشتند. مي گفتند:«برادرا، خوب جيب هايشان را بگردند يك وقت خمپاره 60 در آن نيفتاده باشد». البته بي جواب نمي ماندند. يكي مي گفت:«من در جيب هايم را دوخته ام». ديگري اضافه مي كرد:«من در طول عمليات دست هايم در جيبم بود» و سومي:« جيب هاي من آن قدر بزرگ است كه اگر در آن بيفتد پيدا كردنش كار حضرت فيل است! »