غيبت كن، دروغ بگو، تهمت بزن

آتش دشمن آن قدر سنگين بود كه همۀ بچه ها زمين گير شده بودند. هر كس هر جا بود كُپ كرده و منتظر بقيۀ ماجرا بود. زمين و زمان مي لرزيد. مثل گهواره، همه چيز در حركت و جنب و جوش بود. واقعاً از اين بدتر متصور نبود اما در همان شرايط كه صدا هم به صدا نمي رسيد و نفس كه پايين مي رفت قول نداده بود كه برگردد بالا، بعضي از بچه ها تازه شوخيشان گل مي كرد.