بين راه ما را هم دعا كن

كساني كه كم و بيش با خُلق و خوي او آشنا بودند مي دانستند كه او كسي نيست كه فكر كند ممكن است به كسي بر بخورد و از دست او دلگير بشود كه بخواهد لااقل هر حرفي را در انظار نزند. مثل اولين برخوردي كه با من داشت. باورم نمي شد يك نفر نديده و نشناخته، آن هم در جبهه و آن فضاي ملكوتي حرفي بزند به كلفتي چنار و تو به اعتبار شوخي بودن لان تا كام جرأت نكنب چيزي بگويي! مراسم دعاي توسل تازه تمام شده بود، جاي خوابم را مرتب كردم كه بخوابم. چشم ها پف كرده از اشك. با حزن و اندوهي عرفاني رو كرد به من و گفت:«مي دانم كه اهل نماز شب نيستي ولي اگر نيمه شب بيدار شدي بروي دست شويي، بين راه ما را هم دعا كن».