بسم الله الرحمن الرحيم

از حد گذرانده بود. حتي طلبه ها هم اين طور نبودند. عادتش بود البته، قصد و غرضي هم نداشت دائم بايد لبش مي جنيبد. بلند مي شد به حول الله مي نشست الحمدالله. مي خواست بخواند بسم الله، حرف بزند سبحان الله، بخورد اعوذبالله. كسي هم كاري به كارش نداشت جز يكي از دوستان كه او هم چيزي نمي گفت، ولي در عمل از او تقليد مي كرد. مثلاً اگر مي پرسيدي:«فلاني ساعت چند است؟» جايي كه البته ايشان هم بود مي گفت:«بسم الله الرحمن الرحيم، ساعت دو بعدازظهر» و گاهي كلمۀ تكبير را هم به آن اضافه مي كرد.