كميته اي ها آمدند

شب هاي عمليات، كربلا بود. خصوصاً آن جا كه بين دو نفر عواطف رقيق تري وجود داشت، دل كندن از شخص، دل كندن از همۀ زندگي بود. وقتي بچه ها با هم روبوسي مي كردند و يكديگر را در بغل مي فشردند، جدا كردن آن ها از هم آسان نبود، گويي با همۀ وجود باور داشتند كه اين تنها فرصتي است كه در اختيار دارند و پس از آن، روزها و سوزها و درد فراق باقي مي ماند كه مرهمي جز رفتن و پيوستن ندارد. در چنين حال و هوايي، بزرگترها مي گفتند:«بس كنيد بابا، كميته اي ها آمدند!»